ديار محبت     

آرشيو

لوگو

 

 

 

 

 گيلاس
 م شيدا
 جودي وسمانه
 ساناز
 طوقي پرشكسته
 ميخانه عشق
 عشق چيست
 ساحل آرامش
  هفت اقليم
 محسن تنها
همسفر عشق
  رامين
 بارون بهار
هدي
آرامگاه عشق 
بهشت اينجاست
محبت وزيبايي
دمي چند با فرينا
حریم دل
یاد ایام
واثق
نفس های رنگی
واتو- روشنایی
حرف ناتمام
ایما
بارون عاطفه
خود نویس

اعلانات

 

 

 

اين جارو ببينيد

  online

 

 

 

 

 

 
۱۳۸٤/٥/۱٧

 

اسباب کشی !!!

سلام به همه دوستان ....... اول از همه بابت اين همه تاخير توی آپديت ازتون عذرخواهی می‌کنم ...  به بزرگی خودتون مارو ببخشيد..... دوم اينکه می‌خوام يه کاری بکنم.... تا اطلاع ثانوی ميرم و مهمون وبلاگ حريم دل ميشم و همراه بيدل عزيز می‌نويسم... (البته يه چيزيو بگم هااااا..... وقتی ماری تصميم ميگيره کاری انجام بده؛ اول که اجازه نمی‌گيره... کارش رو انجام ميده و طرف رو در مقابل کار انجام شده قرار ميده ؛ بعد بهش ميگه )

آره داشتم ميگفتم.... ميرم اونجا ... فعلا که داداش محمدم وقت سرخاروندن نداره چه برسه به وبلاگ اومدن و سرزدن و نوشتن و اين حرفا ......راستش منم نه حوصله ی تنها نشستن توی ديارمون رو دارم و نه دلم مياد تعطيل کنم و بذارم و برم ... واسه اين که تنبلی نياد سراغم و پشتم هم باد نخوره و به درد داداش مبتلا نشم ؛ فعلا برای ديدار و احوالپرسی می تونيد به حريم دل تشريف بياوريد..... 

پس اونجا می بينمتون ....... فعلا خدا نگهدار

قربونتون..../ ماری

 

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

اسباب کشی !!! :: ۱۳۸٤/٥/۱٧





 
۱۳۸٤/٤/٢٤

 

از نوشته های محمد

تمام ترسم از حرفهاي ناگفته بود،

نه اين كه از واژه ها هراسم باشد،نه!

از اينكه آنقدر بمانند و جاگير شوند كه راه نفس كشيدنِ احساس تنگ شود

يا غبار ِ حسرت شان زلال چشمهاي انديشه را تار كند...

و مي ترسيدم اگر بگويم روشنايي صادقانه ی ناگفته ها به تاريكي بنشيند

و ديگر بهايي براي واژه ها نماند

و ناگفته اي كه گفته شد ديگر ناگفته نيست! ... هست؟!

...

پذيرفتم كه دنياي ناگفته ها هم قانوني دارد

به حتم ناگفته ها گفتني نيستند،

اما گاهي بايد ديوارها را شكست، پنجره اي كوچك براي رهايي ساخت

لحظه ها مدام از ما در گريزند، ناگفته هايي هست كه بر گريز لحظه ها شتاب می‌بخشد...

نمي گويم هميشه، اما گاهي بايد رها بود، به واژه هايي كه از دل برآمده اند مهلت پرواز داد

شايد نهايت ِ اين پرواز،به نابي ِ رويا باشد... سپيد و روشن و زلال و خوب!

شايد؛ رها بايد بود،كاش اين را زودتر ياد مي گرفتم!...

 

---------------------------------------------

 

و روزی باز خواهی گشت ....

و لبريز از شراب تلخ دوران نيز خواهی بود

و جام ِ عهد را در دست من نشکسته خواهی ديد

و چشمم را به راه ِ انتظارت خشک .....

و نامت را به لبهايم تو خواهی خواند

و از عطر نفسهايم که با تکرار ِ نامت نافه گشته ؛ مست خواهی شد

سپيدی های مويم را که تسليم شبان انتظارت گشته خواهی ديد

و قلبم را ..... آه .... قلبم را .......

و از راز شگفت عشق مبهوت خواهی ماند

و تنها يک کلام خواهی گفت: .... « ديوانه » ....

و من را همچنان ساکت ....

تو گامی پيش خواهی راند و دستت را به روی قلب من آرام ..... و قلب من چنان آرام خواهد شد که ....

تو همزاد خودت را باز خواهی ديد که از شوق دو چشمت عاقبت جان داد

و من آن روز را در انتظار خواهم داشت .....

 

دوستای خوبم سلام.... اين دو تا نوشته از داداش محمده . خودش که نيست و پای نت و وبلاگ نمياد ... حيفم اومد که شما نخونيدش .... چه ميشه کرد؟ داداشه و بايد جورش رو کشيد ديگه .... مگه نه؟؟؟؟؟؟

                                               قربونتون ...../ ماری

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

از نوشته های محمد :: ۱۳۸٤/٤/٢٤





 
۱۳۸٤/٤/۱٧

 

در ماتم دخت نبی...

اي تمام تار و پود مرتضي
اي همه بود و نبود مرتضي
اي تمامي وجود مرتضي
خانه را خالي ز خوشحالي مكن
يار من ؛ پشت مرا خالي مكن
اي تمام عشق اي خونين جگر
يا بمان يا كه مرا با خود ببر
اي تمام عشق ؛ بانوي علي
لرزه افتاده به زانوي علي
ميروي اي بحر عصمت را عروس
جاي من لبهاي محسن را ببوس

اي به دردم چشم بيمارت طبيب
مانده ام مضطر بخوان امن يجيب
از سخن افتاده اي با من ولي
چشم بگشا من علي هستم ؛ علي!
ماندنت چون شمع آبم ميكند
رفتنت خانه خرابم ميكند
اي مسيحاي علي اعجاز كن
مشكل مشكل گشا را باز كن
اي كتاب عشق من بسته مشو
مثل ِ مردم؛ از علي خسته مشو

فاطمه چشمان خود را باز كرد
با زبان دل سخن آغاز كرد :

اي هميشه همنشين فاطمه
اي اميرالمومنين فاطمه
اي كه بر هر دو سرا هستي امير
جان زهرايت سرت بالا بگير
اين دل غمديده را هم زنده كن
جان من يكبار ديگر خنده كن
آنكه بايد دل غمين باشد منم
آنكه بايد اينچنين باشد منم
خواستم ياري كنم اما نشد
ريسمان از دستهايت وا نشد
من آن شاخ گل افسرده بودم
كه در نشكفتگي پژمرده بودم
ز سوز سينه ات ميسوزم ؛ اي كاش
كه در پشت همان در مرده بودم
مغيره گر نبود در آن كشاكش
علي را من به خانه برده بودم
مدينه محشر كبري به پا بود
رسن بر گردن شيرخدا بود
دو صد گلچين و يك گل ؛ من چه گويم !
گل حيدر به زير دست و پا بود

* * * *

پدر ! زخم  زبان بسيار خوردم
كتك از خصم بدكردار خوردم
ميان كوچه هاي شهر؛ سيلي
هم از دشمن هم از ديوار خوردم
پدر! زهراي تو حاجت روا شد
ببين مزد رسالت چون ادا شد
ببين پهلو و دست و سينه ي من
بلاگردان جان مرتضي شد

-------------------------------------------

و تنها چند کلام با گل نرگسش با او که جمعه هايمان را به اميد آمدنش سر می‌کنيم :

ای يوسف زهرا ! می دانم در ماتم مادرت سر بر ديوار غربت نهاده ای و دل غمين و نالان به تسلای دل اميرالمومنين نشسته‌ای ... ما نيز تنهاييم و دلخسته.... دلهايمان مانند مزار مادرت غريب است و گمگشته ... درياب دلهايمان را و در آغوشش گير همچون مزارش.... مگذار که غم بر دلهای خسته و زار و ناتوانمان سايه بيفکند

ای که يک گوشه ی چشمت غم عالم بـِـبَرد

حيف باشد که تو باشی و مرا غم  بـِـبَرد

.... آری ای عزيز ... ما فراموشت کرديم در حاليکه تو ما را فراموش نمی کنی.. ما تو را از دعا جا گذاشته ايم در حاليکه ما در تمامی دعاهای روزانه ات جای داريم ... می‌دانم... به يقين می‌دانم هر دعايم که مستجاب ميشود ؛ آمين تو را پشت سر داشته است ... پس دعايم کن ... که سخت محتاج دعايت هستم يا ابا صالح المهدی 

شهادت صديقه ی طاهره ؛فاطمه زهرا بر همگان تسليت باد

----------------------------------------

ياران هميشه همراه  ... دو تا دوست خوب به جمعمون اضافه شدن که می خوام همه تون بريد و بهشون سر بزنيد و يار و همراهشون باشيد ...

 برنا و علی ( وبـلاگ تبـسم ۷)

 

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

در ماتم دخت نبی... :: ۱۳۸٤/٤/۱٧





 
۱۳۸٤/٤/۱٠

 

سفر آخرت!!!

نمی دونم تا حالا براتون پيش اومده که سفر پيش بينی نشده ای داشته باشين؟ تصور کنيد که پدر ؛‌مادر يا همسرتون از راه برسه و بگه همين الان بايد راهی يه سفر چند ماهه بشين ... مطمئنا حسابی کفری ميشيد و صداتون بلند ميشه و ميگين اينجوری ؟ بی خبر؟؟؟ ... بايد از قبل يه چيزايی آماده کنم ... چمدونی ؛ لوازمی؛ اسباب و اثاثيه ای.. اصلا اونجا چه جور جاييه؟ کسی رفته که بدونه ؟ آب و هواش چی؟ .. آخه اينجوری به سرعت نميشه .. سفر رو عقب بنداز...!!! ...... و جواب بشنوی که : نه! نميشه  ... همين الان بايد حرکت کنی .... اونوقت دستپاچه می مونی که چه کنی؟ اعضای خونواده رو به کی بسپاری؟  خونه رو همين جوری رها کنی و به سفر بری...؟؟!! بدون هيچ خداحافظی با کسی ... تازه !.. شايد خيلی از دوستا و اقوام رو خيلی وقت باشه که نديده باشی ... همه ی اينا يه طرف .. چيزی برای سفر مهيا نکردين ... چه کار بايد کرد؟؟؟!!!!

می دونيد ؟ اين سفر برای همه ی ما بدون هيچ استثنايی پيش مياد. اما اين بار نه يه سفر چند ماهه... يه سفر ابدی.. يه سفر بی بازگشت ... حتما فهميديد چی می خوام بگم ؟ آره ... يه سفر ابدی به يه دنيای ابدی ... همون سفر که هميشه از فکر کردن به اون ترسون و گريزونيم ...سفری که همه ی ما ؛ کوچيک و بزرگ ؛ ‌پير و جوون بايد بريم ... بی هيچ عذر و بهونه ... اما خداييش کدوممون ؛ چقدر به فکر اين سفريم ؟؟؟

همه مون ميدونيم مرگ حـَـقـّـه .... اما واسه همسايه !!!!! ... و يادمون ميره ما خودمون هم همسايه ی همسايه مون هستيم !!!!!....

چشماتون رو ببندين و يه لحظه رو تصور کنين .... لحظه ای که به قلب دستور ِ ايست داده بشه ....!!!! آماده ی سفرمون هستيم ؟ توی اين چندين سالی که از عمرمون گذشته و از همون اول شنيديم که توی اين دنيا موندنی نيستيم و اومديم که بريم ؛ بار و بنديلمون رو ؛ توشه ی راهمون رو ؛ چمدونامون رو بستيم؟؟؟ سفارشات لازم رو به اهل و عيال و خونواده کرديم؟... دوست و آشناها چی؟... راستی... اونايی رو که باهاشون قهر بوديم چی؟؟؟ ... همين ديروز با مادرمون بد حرف زديم ... همين يه ساعت پيش به پدر بی اعتنايی کرديم .. همين امروز سر ِ بچه مون فرياد کشيديم ... حالا چه وقت بايد از دلشون در بياريم ؟؟؟ .....

- ميشه يه فرصت بدين که برم و آشتی کنم ؟؟؟؟....

- نه !!!!! .. ديگه وقت نيست ... قبلا بايد فکرش رو ميکردی ... حالا فقط بايد راه بيفتی..!!!....

- ای بابا!!... کاش طلبم رو گرفته بودم ... کاش بدهيم رو داده بودم ... الان سر مال و منالم دعوا ميشه .. کاش خودم تقسيمش ميکردم .. کاش به امور خيريه می‌نداختمش...کاش تربت و آب زمزم کنار گذاشته بودم ... کاش ميگفتم اعلاميه م چه شکلی باشه ... من که از اين گلايولهای سفيد دوست ندارم ؛ اگه می دونستن چه گلی دوست دارم خيلی بهتر بود ... سنگ قبرم رو کاش ميگفتم چی بنويسن آخه نوشته های تکراری خسته کننده ست .....اعلاميه رو چرا اينجوری نوشتن؟ اين چه عکسيه ؟ کاش يه عکس خوب کنار ميذاشتم .......از اينا که بگذريم تازه ميرسيم به اصل ماجرا ... خاک نمناک و تنهايی واقعی و تاريکی ... حساب و کتاب و ... شروع زندگی واقعی و ابدی .......

 اينا قصه ی آغاز راه و سفره ... اون طرف که ديگه مربوط ميشه به اعمال اين سالها .. چه کرديم .. کی بوديم ... چی گفتيم .. چی شنيديم ... کی اذيت شد؟ کی شاد شد؟ ....... اونا جای خودش......

راستی .. فيلم < مادر> رو ديده بودين ؟؟؟.. هر کی نديده توصيه ميکنم حتما ببينه ..... چقدر زيبا فرزندانش رو دور خودش جمع کرد و همه ی کارای مربوط به اين سفر رو با سفارش خودش مهيا کرد و با خيال راحت به سفر رفت .. گاهی فکر ميکنم يعنی ميشه ؟؟ ميشه اين سفر اصلی رو با برنامه و آمادگی قبلی رفت؟ ما که برای هر سفر خاکی اين دنيا از مدتها قبل برنامه ريزی ميکنيم ؛‌چطور ميشه برای اين راه بی برنامه بريم ؟ ... اصلا چرا تصورش هم سخته؟ چرا تا اسم وصيت نامه مياد تنمون می لرزه و هزار تا دور از جون ؛ دور از جون ميگيم ؟؟؟!!! ... می دونم ... واسه اينه که دلبسته ايم .. دلبستگی هامون + کارای نصفه نيمه مون + حساب و کتابای اون دنيا فکر رفتن رو سخت ميکنه .... حتی سعی می کنيم فکر رفتن رو از سرمون بيرون کنيم ...

اما بياين برای يه بار هم که شده به حرف اماممون مولا علی(ع) عمل کنيم قبل از اينکه غزل زندگی به پايان برسه و بميرانندمان ؛ خودمان بميريم ... و قبل از اينکه به حسابمون برسن ؛ يه حسابرسی کوچيک با خودمون داشته باشيم ...

موتوا قبل ان تموتوا و حاسبوا قبل ان تحاسبوا

بياين فکر کنيم همين الان قراره مرگ از راه برسه ... فاصله ش با ما به اندازه ی يه مژه بر هم زدنه ... حداقل بخشی از مسير رفتن رو به عهده بگيريم ... هم ابتدای راه تا منزل و آرامگاه و هم ادامه ی مسير ......

زندگی با عزتی برای همه تون آرزو دارم ..... دعا کنين منم بتونم فکر اين راه باشم

                                                    قربونتون....../ ماری 

 

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

سفر آخرت!!! :: ۱۳۸٤/٤/۱٠





 
۱۳۸٤/٤/۳

 

مناجات المعتصمين

ای پناهگاه تبعيديان! گريزگاه گريزندگان! مأمن پناهندگان ! مأوای سالکان!

ای اميد محرومان و رانده شدگان! ای منجی به هلاک افتادگان و پای در گل ماندگان !

ای نگاهدارنده ی بينوايان ! ای چراغ در راه ماندگان ! ای دستگيرنده ی از فقر بر زمين افتادگان ! و ای شنوای ناله ی فرياد در گلو ماندگان !

ای دستگيرنده ی دست از جان شستگان ! ای سر فرا آورنده از تنها و آخرين در ِ اميدِ بيچارگان !

ای گنج مخفی مستمندان ! ای يکتای دو تا شدگان! ای بند زننده ی کاسه ی دل در خود شکستگان! ای مرهم زخم خوردگان ! ای ملجأ پی خستگان ! ای پشتيبان مستضعفان! ای پناه وحشت زدگان ! ای فريادرس اندوهگينان! و ای قلعه ی آوارگان!

اگر پناهنده به درگاه عزّ تو نشوم ؛ به کجا پناهنده شوم؟

مطمئن تر از قلعه ی قدرت تو کجاست ؟!

کجا پنهان شوم امن تر از سايه ی مهابت تو ؟!

خدايا!

گرگان درنده ی گناهانم مرا به دامن عفو تو آويخته‌اند ... مرانم .

و خطاهايم مرا به کوچه ی اغما  ز تو کشيده اند ... مخواه که نمانم.

نادرستی رفتارم مرا در زير سايه ی پرده پوشی تو نشانده است.... به کسی منمايانم.

آلودگيم مرا به چشمه ی عفو تو گسيل داشته است... راضی مشو که تشنه بمانم.

خدايا !

من از بيم کفر تو و وحشت انتقام تو نيز به تو پناه آورده ام ...

مولای خويش را آزرده ام و از ترس مجازات او ؛ دامن خود او را چسبيده ام .

گـُل را شکسته ام و به دامان باغبان پناهنده شده ام.

آب فطرت خويش گل آلود کرده ام و خالق را به شفاعت می طلبم.

خدايا!

نافرمانی تو کرده ام و از بيم نگاه خشم آلوده ی تو ؛‌به زير شولای مهر تو پنهان می‌شوم ...

گريزگاهی جز به سوی تو نيست .....

سزای کوبنده ی در ؛ نگشادن نيست و سزای پناهنده ؛ راه ندادن... نه

جزای آنکه پای آبله و دردآلوده تا قله ی عزّ تو بالا آمده است؛‌به دره سوق دادن نيست.

خدايا!

گرسنه ای که غريب افتاده است و جز راه خانه ی تو نمی داند؛‌ سزاوار گرسنه ماندن نيست.

سزای تشنه ای که به يقين آب را نزد تو می داند؛ ترک خوردن لبها و زبان از خشکی نيست.

خدايا!

به دردمند مويه کننده خشمگين نگريستن رواست؟؟

بيچاره ی پناه آورده را از خويش راندن شايسته است؟؟؟

خدايا!

ما چون کوری که بوی منزل معشوق را دنبال ميکند ؛‌رو به سوی تو راه افتاده ايم .از چاه های بين راه نيز دستگيرمان تويی.چرا که ما در جاده ی توجه تو گام می زنيم

ما از اقصای ديدرس بی منتهای تو می آييم .

ما در فضای نگاه تو تنفس می کنيم ...

مگر نه اينکه ما از آن توييم؟.... بی تو کيستيم ؟؟؟!!!

خدايا!

به تقدس برگزيدگان ملائکه ات و شايستگان آفرينشت و بندگانت؛ که سپری ما را عطا کن که از خنجرهای مهلک و تيرهای آفت بار و زخم بلاهای ايمان خوار ؛ حفظ کند.

آرامش در دست توست و جان ؛‌تنها با دَم ِ تو قرار می گيرد و دل؛‌ تنها با ياد تو اطمينان می پذيرد.

خدايا ! جوی کوچک وجود ما تنها با پيوستن به دريای تو آرام می گيرد .

آرامشی از خويشتن نصيبمان فرما و آينه ی صور ما را با انوار محبت خويش جلا بخش....

خدايا!

ما را در ميان دستهای خويش گير و بر زانوی عصمت خويشت بنشان‌مان.... به حق مهرت و محبت و رحمتت  ای مبدأ مهر و ای منتهای رأفت

 

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

مناجات المعتصمين :: ۱۳۸٤/٤/۳





 
۱۳۸٤/۳/٢٧

 

مناجات الراجين

سلام دوستان . اول يه چند خطی از بيــدل که فی البداهه گفته و بسيار با معنی و قابل توجه بوده براتون می‌نويسم و بعدش هم يکی ديگه از همون مناجاتهايی که قولش رو داده بودم .راستی... بازم يادتون نره ....

التماس دعا........ قربونتون ......./ ماری

  *  *  *  *  *  *  *  *  *  *  *

 كاش ثانيه ها با ما همراه بودند؛ نه ما با آنها
هر وقت خسته مي شديم با ما توقف مي كردند...
 با ما راه مي افتادند...
 چه كنيم كه شتاب ؛ آنان را از ما دور كرده است...

 نمي دانم با رفتن آن ها آيا بزرگ شده ايم ؟!...
 يا كودكي هستيم با حرفهاي بزرگ؟!...
 معما همچنان مبهم تر از هميشه است .
  اگر من همراه زمان نيستم ؛ از چه رو بزرگ شده ام
 آه ! كودكي در لباس بزرگان!؟
 حق داريد مرا تمسخر كنيد
 آهاي خداي زمين و زمان !

 همين چند ذراع از زمين مرا بس است...
 زمان را متوقف نمي كني؟؟!
 باشد ...!!!
 هرجور تو مي خواهی ...!!!
پس بر شتاب من بيفزای .....

                                                             بی دل

--------------------------


اي آنكه بر قامت نيازهاي انسان جامه لطف مي پوشاني و بنده را با ريسمان كــَرَم تا چكاد آرزوها مي رساني.

و هرگاه به سويت چهره بگرداند و نگاه سرشار از خواستن خويش را بر چشمهاي تو بدوزد ؛در كنارش می‌گيري و در ميان بازوان پرمهر خويش مي فشاري.

و هرگاه قدم از محدوده ي خويش فراتر بگذارد و دست به گناه بيالايد و پا به ورطه ي عصيان بگذارد و چشم در سير خطا بگرداند و لب به زهر اشتباه تر كند و دل به غير تو بسپارد تو همه را نه ميگذري كه مي پوشي؛ نه خرده نميگيري كه پرده مي افكني.

هرگاه بنده اي دل به تو خوش كند و از ما سِوا در گذرد و از غير ببرد و كوله بار اميد خويش در سايه ي درخت توكل تو بر زمين بگذارد؛ تو از خنكاي نسيم كفايتت در تابش طاقت سوز نيازها بر او مي نوشاني.

 كدام سائل انابه كننده اي ؛ كدام مهمان محتاجي ؛ كدام فقير مويه گري ؛ كدام نيازمند ضجه زننده اي ؛ سحوري در خانه بي نيازيت را در ظلمت گناه و معصيت و فقر تكانده است و تو پاسخ نگفته اي؟

كدام بيچاره ي درد آلوده ي اميدمندي را تو از خويش رانده اي ؟؟؟!!!

كدام چشم اميدواري را تو گريان تحمل كرده اي؟؟؟!!!

ريزش كدام اشك اميد آغشته اي را تو تاب آورده اي؟؟؟!!!

خدايا ! درست است كه خسته؛ درهم شكسته ؛خون به چشم نشسته ؛ پرنده ي اميد پاي بسته و خواب از چشم رسته از بارگاه تو رانده شوم؟؟؟؟....

 مگر من به غير تو مي شناسم ؟

مگر به منزلي جز خانه ي تو راه مي برم؟

مگر دل به معشوق ديگري داده ام؟

مگر پيشاني بر خاك ديگري سائيده ام؟

مگر در هجران ديگري سوخته ام كه اميد به غير تو داشته باشم ؟

مگر جز تو ؛ ديگری به تمام خوبيست ؟ و مگر نه تمامي ِ خير به دست توست ؟

چگونه در آرزوي غير تو باشم و آفرينش و فرمان به دست تو باشد ؟

تويي كه ميوه ي نعمتهاي ناطلبيده از درخت فضل خويش برايم بار آورده اي؛ تو كه از چشمه ي ناگفته ام آب جوشانده اي ...

چگونه حال كه گرسنه و تشنه به اميد مزرعه و بوستان تو آمده ام؛ تهيدستم باز ميگرداني؟

چگونه ريشه ي آرزوهاي مرا از زمين بخششت در مياوري؟

من دست ِ خسته به تو داده ام و تو آن را محتاج دست خسته ي ديگري ميكني؟؟؟!!!

من دل ِ شكسته به تو بسته ام ؛ تو به بيچاره اي ديگر حوالتش ميكني؟؟؟!!!

من در ِ‌ خانه ي تو را ميزنم ؛ تو مرا به پيش ِ مثل خودم مي فرستي؟؟؟!!!

نه !!!... اين در انديشه ي وجود نيست . اين در باور كلمات نمی‌گنجد. اين غير ممكن است .

 اي آنكه هر كه در جاده ي رحمتت گام نهاده ؛ به بوستان سعادت رسيده...

هر دل كه هواي تو كرده ؛ پا بر فرق غير تو نهاده ...

هر سر كه سوداي تو گرفته ؛ چشم از سواد و بياض عالم برگرفته...

در هر دل كه ياد تو تپيده ؛ خاطرش آرميده و باور غير تو رميده ...

با انتقام تو هيچ گنهكار طالب بخششي به وادي شقاوت نرسيده.

چگونه فراموشت كنم كه تو از يادم نبرده اي!!!...

چگونه چشم از تو برگيرم كه تو چشم به من دوخته اي !!!...

چگونه از تو بگريزم كه تو مرا در بر گرفته اي!!!...

 دست به دامن كـَـرَم تو آويخته ام و پاي اميد براي نيل به عطاياي تو سرعت بخشيده ام و دست آرزو براي در برگرفتن نعمت تو گشاده ام .

خدايا ! مرا در كارگاه يكتايي خويش صيقل ببخش تا آينه دار جمال تو باشم .

مرا در كوره توحيد بندگانت امتيازي ديگرگونه بخش كه كارگزار تو باشم .

اي پناه هر گريزنده و اي اميدگاه هر جوينده !

اي برترين قله ي اميد و اي زيباترين قاصد نويد!

اي آنكه به تو ؛ جز با تو نتوان رسيد.

اي مهربانترين منادي!

اي آنكه اشك را قبل از اينكه بر زمين بريزد به دامن ميگيري.

اي آنكه دلهاي شكسته را بند دستگيري ميزني .

اي آنكه محرومان و سائلان و فقيران را نه رد نميكني كه در ِ لطف می‌گشايي.

اي آنكه گل آرزوي خودت را نه پرپر نميكني كه خود آبياري ميكني .

 اي آنكه خوانندگانت را در رحمت گشاده اي و اميدوارانت را پرده بالا زده اي .

به بزرگواريت و بخشش بي نهايتت قسم كه بر من آن سان منت نهي از عطايت ؛ كه چشمم روشنايي بيابد . و از اميدت ؛ كه دلم اطمينان و از يقينت ؛ كه مصايب دنياي فاني بر من آسان شود .

پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر       به مي ز دل ببرم هول رستاخيز

مرا آنچنان يقيني ده كه پرده هاي ظلماني چشم دل پاره پاره گردد . به رحمت جاودانه‌ات اي مهربانترين مهربانان.

 

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

مناجات الراجين :: ۱۳۸٤/۳/٢٧





 
۱۳۸٤/۳/۱۳

 

دست دعا؛ چشم اميد

خدای من !

تو مومن به خويش را ؛ معتقد به خويش را ؛ باورمند خويش را تعذيب ميکنی؟

تو بر تشنه ی اميدوار به رحمتت ؛ چشمه ی عفو خويش را تحريم ميکنی؟

تو پناهنده ی به قله ی عفوت را به زير می‌افکنی؟

نه؛ نه ؛ نه اين از حضور جاودان عفو تو به دور است !

به يأس افکندن ؛ محروم کردن ؛ به خذلان کشيدن با کـَـرَم تو منافيست .

ای کاش می دانستم که مادرم آيا برای شقاوت زاده است مرا؟

و برای رنج و حرمان پرورده است مرا؟

که ای کاش مادرم نمی‌زادم چنين غايتی را و در دامن نمی‌پروردم چنين نهايتی را

و ای کاش می‌دانستم که آيا فخر سعادتمندانم بخشيده ای و همجوار خودت در بوستان نزديکيت دست کرامت بر سرم کشيده‌ای که چشمانم روشنی بيابد و دلم آرام و قرار بگيرد ....

خدايا! تو چهره‌ای را که بر خاک عظمتت سائيده است ؛ سياه ميکنی؟

زبانی را که به مجد و جلال تو گويا شده است ؛ فرو می بندی؟

دلی را که با مهر تو عجين شده است ؛ مُـهر می زنی؟

خدای من !

تو گوشی را که در دشت فرمان تو؛ به آوای تو دل خوش کرده است؛ کر ميکنی؟

تو دستهايی را که با هزاران اميد به سويت برخاسته است؛ به زنجير ميکشی؟

تو بدنهايی را که بر قله ی عبادت تو صعود کرده است ؛ عذاب ميکنی؟

بر پرستندگانت درهای رحمت را مبند و حجاب رخسار زيبايت را بر مشتاقانت مپسند.

خدايا!

جانی که به توحيد تو عزت يافته است ؛چگونه خواريش را در هجرانت تحمل ميکنی؟

دلی را که در آتش عشقت سوخته است ؛ چگونه در آتش عذابت می سوزانی؟

خدای من !

تو پناهم ده! تو دريابم ! تو در کنارم گير!

از گرداب دهشتناک غضبت و سيل توفنده ی خشم تو رهاييم بخش.

ای منّت نعمتهای عظيم تو بر ما و تو مر بندگان را دلسوزنده !

ای خيل عام را بخشنده ! و خواص را در برگيرنده!

ای از خطايا درگذرنده! ای قهار مهر آکنده! ملجأ هر پناهنده ! مأمن هر گريزنده! مشتاق هر شتابنده!

ای مر گناهان را بخشنده و مر عيوب را پوشنده!

به رحمتت که رهايم ساز از عذاب آتش و حرارت نار.

و نجاتم ده از رسوايی ننگ و فضيحت عار؛ در آن زمان که ابرار را برتری می‌بخشی بر اشرار ؛ در آن زمان که درون به هم ميريزد و برون به هول می‌آميزد.

در آن زمان که نيکوکاران و محسنين به بارگاه رحمتت قرب می يابند و بدکاران و ستمکاران به خويش؛ به ديار خشمت تبعيد می‌شوند.

درآن زمان که هر کس به دروی کاشته های خويش می نشيند و غبار ظلم بر چهره ی کسی نمی نشيند  

-----------------------------------------------

دوستان سلام .... بازم آپديتمون با تاخير شد ...گفتم اين داداش محمد پا ميشه مياد مطلب ميزنه اما انگار ديگه حسابی تنبلی روش اثر گذاشته.... هزار تا بهونه هم فعلا داره : امتحانات پايان ترم ؛ سرماخوردگی شديد؛ بی حوصلگی و هزار و يک علت ديگه که ديگه خيلی هم موجه نيست ... هست؟؟؟؟؟

اين متن از نوشته های سيد مهدی شجاعی در مورد ترجمه ی چند مناجات کوتاه و زيباست . اين ترجمه ی مناجات خائفين از دعاهای خمس عشره هست ... ترجمه های زيبا و دلنشينی داره که تصميم گرفتم اگه دوست داشتين هر چند وقت ؛ يکيش رو بزنم ...چطوره؟؟؟؟؟؟ 

قربونتون...../ ماری

راستی يادتون نره!!! التماس دعا !  

 

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

دست دعا؛ چشم اميد :: ۱۳۸٤/۳/۱۳





 
۱۳۸٤/٢/۳٠

 

نامه ی يک دلداده

سلام عزیز مهربانم

 

عصر سه شنبه ۲۷ اردیبهشت است که با همدم خود حرف می زنم . کسی درگوشه و کنار جسمم نیست ودر خلوت مانوس خویش به تو می اندیشم . امروز برایم چیزهای زیادی خواندی ومن هنوز طنین صدای قشنگت را در گوش و دل دارم و صدایت را به خوبی مرور می کنم. یادم آمد از آن مکالمه های طولانی سال ۸۲ که همه‌اش بحث بود و شناخت دیدگاههای بسیار نزدیک به یکدیگر. بانگ نایی که همه اش آتش عشق و صحیح شناختن بود و ساختن راهی هموار برای رسیدن به مقصد یک دوستی پایدار وعطر آگین که بوی خوش آن در توان گلهای بوستان های ناسوتی نبود و می بایست شمیم معطر آن را از جایی دیگر استشمام کرد. تنفس عمیق و آزادانه ی گلبرگ های ملکوتی عشق آنقدر سریع فضای روح و اندیشه مان را آکنده ساخت که از مرز احساس ِ صِـرف گذشت و به راستی درست گفته اند که زیباترین های عالم را نتوان دید که باید با ادراک و اندیشه و پیش از آن ؛ دل شوریده و پاک آن را دریافت. وامروز علیرغم و جود نگرانی های روحی و فکری ؛ وجودم از شادی خاصی لبریز است؛ شادی فهمیدن هم ... شادی دریافت عشق و صمیمیتی ماورای من و تویی ... شادی ِ بودن در دل و اندیشه ای که باید نیمه خالی وجودش باشم ( اگر به راستی این چنین باشم ؛ نه ویرانگر نیمه ی پر او )... و از مهربان بی همتا این را می خوام که اگر افزاینده نیستم کاهنده نباشم ... و البته چنین راهی پیمودنش بسیار سخت است و گاه طاقت و توان اندکم را می رباید!!! و نیاز شدید به انرژی های ملکی و ملکوتی دارم که بخشی از آن را خداوند بر عهده ی تو ؛ به عنوان یک همراه ؛ نهاده است که همه ی ما نسبت به هم مسوولیم. و تو خود بهتر از من به من مهر می‌ورزی . آیا همه ی این موهبت ها شادی ندارد؟؟؟ اهل معرفت گویند که هر نعمتی را سپاسی از سنخ آن نعمت لازم است و شکر همه ی نعمت ها طبیعتا زبانی نتواند بود. و چنین است که سخت بر خویشتن بیمناکم و جای بیم وجود دارد .... مرا از این سخن منع مکن و دل غمگین مدار که خدای من گواه این بیم ناسپاسی است . و به راستی سخنی است منطقی و در خور اندیشه . اگر از احساس  بدر آییم و چون نو عاشقان ( که به مویزی مستند و با غوره ای خشمناک ) عشق ؛ چشم درون را از ما نگرفته باشد؛ بی تردید از این وادی ها جان به سلامت برده ایم و واقعیت های زندگی را با همه وجود عجین نموده ایم . پایان این سخن چیزی نیست جز دست نیاز به درگاه بی نیاز که عشق و ارتباطمان را وسیله کمالمان سازد و بیش از پیش بنده ی او باشیم.

 

چه مستی است ندانم که رو به ما آورد

که بود ساقی و این باده از کجا آورد

دلا چو غنچه شکایت زکار بسته مکن

که باد صبح نسیم گره گشا آرد

 

----------------------------------------------

 

سلام . خوبيد دوستان ... خدا رو شکر يه کم سيستم رو به راه شده ... اين متن خيلی خيلی قشنگ رو من ننوشتم .. نوشته ی يه دلداده ست که برای دلدارش نوشته . اونقدر زيبا بود و حرفای قشنگ و در خور توجه داشت که حيفم اومد براتون ننويسم .

اميدوارم شما هم به اندازه ی من لذت برده باشين .

                                                 قربونتون....../ ماری

 

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

نامه ی يک دلداده :: ۱۳۸٤/٢/۳٠





 
۱۳۸٤/٢/۱٥

 

مقصد و مقصود ...

باز هم شب شد و گشتم بي‌تاب ...

باز هم كوچه و اشك و مهتاب ...

باز صبر تا وقت سحر با شب تاب ...

 

خوش به حالت« اشك » جاري ميشوي

در پي راهي نمي‌گردي ........ چـــــرا ؟؟

گر كه مقصودي نداري از چه راهي مي‌شوي؟؟؟

 

اشك خاموش ماند , چيزي نگفت

چشم من هم تا كه گيرد پاسخي, ديري نخفت

بهر اشك خود كشيدم انتظار

ناگهان افتاد چشمم لحظه‌اي بر عكس يار

 

ديده  تر شد , اشك لغزيد و به مژگانها رسيد 

گفت: « زينجا مي روم , چونكه چشمت ناز چشمانش نديد »

 

بعد هم بر گونه‌ام جاري شد و ردي كشيد

گفت: «‌ گونه ي او سرخ بود, از شرم تو رنگش پريد

ليك كس بر گونه هاي تو چنين رنگي نديد »

 

همچنان لغزيد و بر لبها رسيد

اين چنين گفت و سپس شد ناپديد :

« ‌ بر لبت هم نيست جايم , مي چكم بر عكس او

چونكه اين هم زان پري‌رو, يك گل بوسه نچيد »

 

مقصدم مقصود داشت اي ناجي از خود رها

در پي راهي نمي گردي......... چــــرا؟؟؟

 

سلام دوستان .. اين همه ديرکرد رو ببخشيد ... باور کنيد کامپيوترم چند وقته که حسابی سر به سرم ميذاره و اذيت ميکنه. امشب گوش شيطون کر؛ چشمشم کور ... تونستم وصل بشم و بيام . اين شعر رو داداش محمد گفته.. اونقدر قشنگ بود که هرچی منتظر شدم خودش بزنه توی وبلاگ ؛ نيومد و بازم مجبور شدم چشم و گوش شيطون رو دور ببينم و بيام يواشکی براتون بزنم. انصافا قضاوت کنيد ... شعرش رو قشنگ نگفته؟ 

نيومدن منو به حساب کم لطفی و فراموشی نذارين . به جون ماری سيستمم مشکل داره

 

قربون محبتتون........../ ماری

 

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

مقصد و مقصود ... :: ۱۳۸٤/٢/۱٥





 
۱۳۸٤/۱/۳۱

 

فقط به عشق تو ....

سلام . گفتی بيام آپديت کنم اما اينو خوب ميدونی که چيزی بلد نيستم . فقط و فقط به خاطر گل روی خودت اومدم اينجا تا اگه چند خطی هم می‌خوام بنويسم ؛ فقط و فقط به خاطر خودت باشه . پس پريشان گوييهام رو ببخش نازنين همدم.

 

وقتی بارون نگاهت رو به نگاهم ريختی؛‌دلم زنده شد .

وقتی با دلت قدم به دلم گذاشتی؛ زلزله‌ی شديدی رو توی دلم حس کردم .

وقتی اومدی؛ تموم تنهاييهام رو با خودت بردی.

از همون اول می دونستم اومدی که توی قلبم بمونی..... برای هميشه

پس ای نازنين ! ‌ای تنها مونس ! ای عشق :

بمون تا بتونم بمونم .

چرا که اين دل بی حضورت ؛‌ ميهمان غم و تنهاييست . بی حضور تو ؛ نيمی از وجودم فلج می‌شود . بی حضور تو اين سينه تنگ می‌شود . بی حضور تو حتی تصور پرواز هم برايم محال است چرا که تو تنها بال پرواز منی .... پرواز منی که مدتهاست احساس سنگينی می‌کنم اما تو با همان صبوری و مهربانی هميشگی ات دستم را گرفته ای و دل به دلم سپرده ای و کنارم مانده ای .

ای عاشق واقعی ! ای دوست ! ای يار و مونس هميشگی!

در اين راه غير از دل و غير از عشق چيز ديگری ندارم که تقديمت کنم . آن را هم که مدتهاست بی هيچ سخنی ؛ در طبق اخلاص پيشکشت نمودم . تنها از آن يگانه ی مطلق می‌خواهم که تو را برای من و دلم و تنهاييهايم هميشه شاد و سلامت و تندرست حفظ نمايد ............ می‌ستايمت و عاشقانه می‌پرستمت ... تا هميشه

 

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

فقط به عشق تو .... :: ۱۳۸٤/۱/۳۱





 
۱۳۸٤/۱/٥

 

سفر مشهد

سلااااااااااااااااااااام به همه ی خوبان و عزيزان ..... سال نوی همه تون مبارک .... خيلی زود برم سر اصل مطلب که حرف برای گفتن زياده ... اونم ماری پرچونه ای که حرفاش نم نمی‌کشه !!!!.......

جای همه تون سبز ... مشهد اونقدر حال داد و باصفا بود که نگيد و نپرسيد ... هرچند همش توی حياط بوديم و اونقدر شلوغ بود که نشد وارد حرم بشيم اما به خود امام رضا همه تون رو ياد کردم و ازش خواستم هم حاجاتتون برآورده بشه و هم زيارتش قسمتتون بشه که خداييش خيلی باصفاست .... تا حالا موقع سال تحويل اونجا نبودم ... انشاءالله قسمت همه تون بشه .......

جدا از صفای معنويش ؛‌ يه چيزای باحال ديگه ای هم برام پيش اومد .... داداش محمدم هم مشهد بود و اونجا ديدمش ... غير از داداش محمدم ؛‌ بيدل ( حريم دل ) و کامران عزيز ( بهشت اينجاست ) رو هم ديدم ... نمی دونيد چقدر ديدارشون برام لذت بخش بود ... دقيقا همون صفا و مرامی که توی وبلاگشون دارن ؛‌ همون صفا و صميميت توی وجودشون موج ميزنه ... خيلی باحال بودن .....

راستی نهال عزيزم ! درسته که نشد خداحافظی کنم اما خيلی به يادت بودم و برات دعا و آرزوی موفقيت کردم ... حتی با بيدل و داداش محمد و کامران که بوديم هم گفتم خيلی دلم می خواست از اينجا به نهال زنگ بزنم اما فرصت خيلی محدود بود ... بهت زنگ ميزنم و برات همه چی رو تعريف ميکنم ... باشه عزيز ؟ .... عمه ماری قربونت

يه چيزايی هم موقع برگشتن توی قطار نوشتم که تقديمش ميکنم به همون امام مهربون .. همون ثامن الائمه .. همون ضامن آهو ......

قربون همه تون ..../ ماری

 

آمده بودم تا ديدار تازه نمايم ... آمده بودم تا از دلتنگيهايم برايت بگويم , همان دلتنگي‌هايي كه فقط و فقط سينه‌ام با آنها آشناست و بس ... آمده بودم تا بگويم : « مخلصــم » ( هرچند كه فقط لقلقه ي زبانم باشد و در عمل و دل نتوانم معنايش كنم !!! ) ....... آنگاه كه مي آمدم , باورم نبود كه در كنارت اينگونه آرام گيرم اما دريافتم كه وجودت مثل هميشه گرمابخش و روشن كننده ی اين سينه و اين خانه ي تاريك و سرد بوده و هست .

انگار تمام دلتنگي هايم كه به اندازه ي كوه احد روي سينه ام سنگيني مي‌كرد , ذره ذره آب شد , كوچك شد , سبك شد . به سبكي بال زدن همان كبوتراني كه بر فراز گنبدت اوج ميگيرند و نقطه مي‌شوند . هرچه دلم را زير و رو كردم چيزي براي گفتن نيافتم چرا كه ميهمان نوازي و كرامتت حكم مي‌كرد كه ناگفته‌هايم را بداني و بخواني :

 گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم     چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي

 پس تنها دست نيـاز به سوي معبـودت دراز كردم و همنـواي زائـران كوي تو بر شفاي دردمندان و خستگان آميــن گفتم .

در كنار تو بود كه آرامش را يافتم و آنجا بود كه فهميدم چرا هرگاه دلتنگ مي‌شوم بي اختيار به ياد تو مي‌افتم و آن گنبد و گلدسته‌هاي نوراني . تازه فهميدم كه كبوتر دلم بي جهت نيست كه اين همه هواي تو و شوق پرواز در صحن مطهرت را دارد .

و خلاصه ي كلام اينكه : در كنارت روييدم . رويشي مجدد در بهاري دل انگيز . بهاري كه آمدنش را در كنار تو و با ديدار تو تجربه كردم . چه تجربه شيريني بود آنگاه كه خيل جمعيت مشتاق و آرزومند ,‌ زير گنبد آبي آسمان چشم ها را به گنبد طلاي تو دوخته و دستهاي نياز و التماس را يكپارچه رو سوي آفريدگارشان بلند نموده و يكصدا خواندند :

 يا مـُقلّـِب القلوب و الابصار

يا مدبـّر الـّيل و النـّهار

يا مـُحـوّل الحَـولِ و الاَحوال

حَـوّل حالنا الي اَحسن الحال

و من دگرگوني دلها را در چشمها ديدم . چشمهايي كه با قطرات باران دلها شسته ميشد ... قطرات زلالي كه بي اختيار بر گونه ها مي‌لغزيد و جان را غبار روبي و آبياري مي‌كرد ... و من رويش جوانه ها را مي ديدم ... آري ! جوانه‌هاي عشق و اميد در بهاري معنوي نياز به باران دلها داشت .

و اينك باز مي‌گردم . با كوله باري از هواي تازه ي ديدار و جوانه اي كه در كوير دلم روييده ... جوانه اي كه كاش قدر و منزلتش را بدانم و حرمتش را پاس بدارم .  جوانه اي كه رويشش را در كنار تو آغاز كرد ... دستم را بگير و راهنمايم باش تا بدانم چگونه بايد اين جوانه را به ثمر رساند و شاهد خشكيدن و پژمردنش نبود .

و تنها يك كلام ديگر :

هنوز چند ساعتي بيش نيست كه حركت كرده ايم و از شهر مقدس مشهد دور شده ايم . اما مثل هميشه چه زود دلم برايت تنگ شد ... براي ديدن گنبد طلايت ,  براي ديدن كبوترانت ,  براي ديدن ايوان طلا و سقا خانه‌ات و براي آنهمه صفا و آرامش در كنار تو بودن ..... و باز هم مثل هميشه با كمال جسارت و طلبكارانه مي‌پرسم :‌ « آيا باز هم اذن ديدار مي‌دهي ؟؟؟؟؟ »

و مي دانم كه با تمام مهرباني و كرامتت پاسخي مثبت بر خواسته ي دلم مي دهي و دلتنگي را آرامشي دوباره مي بخشي .

منتظر ديدارت هستم ... مثل هميشه .....

 

 

 

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

سفر مشهد :: ۱۳۸٤/۱/٥





 
۱۳۸۳/۱٢/٢۸

 

سال نو مبارک

سلام به همه تون که خوب می دونين دوستتون دارم ... پيشاپيش سال نو رو به همه تبريک ميگم ...... اميدوارم امسال براتون همونجوری باشه که نازنين هميشه نازنينم گفته....... الان نمی دونم چی بگم فقط اينو بگم که خيلی خيلی خوشحالم ... چون اگه خدا بخواد؛ به لطفش موقع سال تحويل بايد توی حرم امام رضا باشيم ..... اگه انشاءالله قسمت شد و به موقع رسيديم ؛ همه تون رو يادم ميمونه ...... نمی دونين چقدر دلم برای حرمش تنگ شده ... دعا کنين تاخير نداشته باشيم که به موقع اونجا باشيم ........ شما هم هرجا هستين منو موقع سال تحويل يادتون نره که خيلی محتاج دعاهاتون .....

سال نو بر همه مبارک ..... قربونتون ..../ ماری

 

------------------------------------------

 

تقديم به تـو  عزيز دل ماری ... با همه ی وجودم

 

بی تو شوريدگی چنان سرد است

که به بيزاريش نمی‌ارزد

بی تو عمر آنچنان پر از درد است

که به بيماريش نمی‌ارزد

 

بی تو ساغر بگردش آوردن

نه سروری؛ نه حال می بخشد

بی تو مستی به جای بی خبری

پای تا سر ملال می بخشد

 

بی تو سير و سفر به باغ بهشت

خيمه بردن به شوره زاران است

بی تو در بين جمع بنشستن

سر نهادن به کوهساران است

 

بی تو خواب نشاط آور صبح

همچو سنگی به سينه سنگين است

بی تو هرگونه لذت و عيشی

چون اجل در کنار بالين است

 

بی تو باد حيات بخش بهار

روح‌کش تر ز ابر پاييز است

بی تو لبخند هر شکوفه به باغ

چون سکوت خزان ؛ غم‌انگيز است

 

بی تو هرگونه شعری و سازی

داستانگوی نامرادی‌هاست

بی تو هر بانگ مرغ خوشخوانی

خبر شوم مرگ شاديهاست

 

بی تو هر خنده جنون‌انگيز

گريه بر گور آرزومنديست

بی تو اين خنده‌های محنت بار

گل ِ بی بوی ِ ياس ِ پيونديست

 

بی تو در بزم اهل دل رفتن

خودفريبی به شوق بی خبريست

بی تو هر شعر بر زبان آيد

سرگذشتی ز درد در به دريست

 

تا به چشمت کسی نظر نکند

خبر از حال من کجا دارد

بکن آزارم آنچه بتوانی

دل منهم بدان خدا دارد

( معينی کرمانشاهی)

 

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

سال نو مبارک :: ۱۳۸۳/۱٢/٢۸





 
۱۳۸۳/۱٢/۱٩

 

بازم پراکنده گويی ..!

 

بهش گفته بودم : اگه تونستي يه سري به اون عزيز مهربون بزن و سلام منو برسون . بهش گفته بودم : بهش بگو دلم براش تنگ شده .... وقتي زنگ زد ؛ دلم ميگفت كه رفته پيشش . تا گفت : << جايي هستم كه مي توني .... >> پريدم وسط حرفش  و گفتم : كه مي تونم چشمامو ببندم و دلمو روونه كنم و سلام بدم ؟ ...... نمي دونم چرا هر موقع پيشش ميره و منو با خودش همراه ميكنه ؛ تا مي خوام بهش سلام كنم ؛ اشك توي چشمام حلقه ميزنه و جلوتر از سلامم خودش رو نشون ميده . چشمامو كه بستم ؛ خودمو اونجايي ديدم كه گنبد طلاش با كلي چراغاي رنگارنگ داشتن مثل خورشيد نورافشوني ميكردن و كبوترا دورش با شور و عشق بال ميزدن و زائراي مشتاقش هواي معنويش رو مي بلعيدن .... دلم مي خواست هيچكي اينجا دور و برم نبود تا جلوش زانوي ادب به زمين بزنم و سر به زانوهاي پرمهرش بذارم و ازش بخوام فقط و فقط يه نگاه كوچولو به اين دل سياه و وامونده بندازه . دلي كه از سياهي روي ذغال رو سفيد كرده و از سختي ؛ سنگ رو از رو برده . دلي كه .... چي بگم از اين دل كه بدجوري منو از قافله عقب انداخته .....  ديگه اين دل واسه ما دل نميشه . صد رحمت به گـِـل . اقلا خاصيت داره .....

 

داشتم از اون گنبد طلايي و باصفا ميگفتم . نمي دونم چه جوريه كه هر وقت اون منو با خودش ميبره حرم ؛ ديگه حال و هواي خودمو نمي فهمم ..... توی اداره مون همه رفتن و اينجا غير از من ؛ چند نفري توي اتاقاي خودشون مشغول كارن . رفتم كنار پنجره و يه بار ديگه چشمامو بستم تا بازم به بهونه ي سلامي ؛ دلمو راهي حرمش كنم . خودمو جلوي توي ورودي خيابون فلكه ي آب ديدم .. همون جايي كه .................

 

بازم چشمام خيس شد اما اين دفعه خيالم راحت بود كه كسي نيست تا اونارو ببينه . واسه همينم با خيال راحت بهشون اجازه دادم خودنمايي كنن . نمي دونم چرا اينهمه احساس دلتنگي ميكنم . فقط ميدونم بدجوري هوايي شدم . عين كبوتري كه گذاشتنش توي قفس و بردنش وسط اون صحن و داره پرواز كبوتراي حرم رو تماشا ميكنه . مي دوني چه حالي پيدا ميكنه ؟  دلش به تاپ و توپ مي‌افته و مي خواد مثل اونا آزاد باشه تا همه جاي اون حريم رو گشت بزنه . اما وقتي چندبار خودشو به در و ديوار قفس ميزنه و تازه مي فهمه اسير اين زندونه ؛ ديگه كز ميكنه كنج همون قفس آهني و ترجيح ميده فقط تماشا كنه تا شايد يكي دلش بسوزه و دستي به طرف قفسش دراز كنه و قفلو براش باز كنه تا چند ساعتي اونجا بال و پر بزنه ... كاشكي يكي درو باز كنه .....

اما نه ... حال اين كبوتر توي قفس بهتر از اوناييه كه حتي نمي تونن اونجا بودن رو هم حس كنن .... پس اي امام رضا ؛ كاشكي اون هر روز بياد و قفسم رو برداره و باخودش بياره حرم باصفاي تو رو ببينم و با اشك چشمام دل سياهم رو شستشو بدم .......... آخ كه چقده دلم براي حرم امام رضا تنگه....... چقدر .......

 

سلام به همه ی شمايی که حالا ديگه شرمنده ی دل باصفاتون هستم ... قرار بود محمد لطف کنه و نوشته های قشنگشو بزنه اما انگار بازم روی منو کم کرد و خودش پيداش نشد .... اين نوشته مال چند وقت پيشه ... فکر کنم شب عيد غدير بود که دلم هوای امام رضا رو کرد و توی اداره اينا رو نوشتم ... پراکنده گوييهای دل ماری خيلی خوندنی نيست .. اما هم برای خالی نبودن عريضه گذاشتمش و هم اينکه برگ سبزی ست تحفه درويش ... چه کند اين ماری بينوا که ندارد بيش از اين در چنته اش ..!!!!!!! ... از اين به بعد گاهی ميام و بهتون سر ميزنم ... دلم براتون حسابی تنگيده.......

                                   قربونتون ..../ ماری

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

بازم پراکنده گويی ..! :: ۱۳۸۳/۱٢/۱٩





 
۱۳۸۳/۱۱/٢۱

 

اندر اوصاف دل ماری ...

مي خوام دلمواونجوري كه هست؛ تعريف كنم :

 

دلم = يه مورچه كه با قطره‌اي غرق ميشه

دلم = يه قطره كه با اندك حرارتي بخار ميشه و از بين ميره

دلم = يه حوضچه كه با اندك نسيمي متلاطم ميشه

دلم = شاخه هاي درخت بيد كه با اندك نسيمي به لرزش ميافته

دلم = آب راكدي كه به مرور به مرداب تبديل ميشه

دلم = كلاف سردرگمي كه نميتونه خودشو پيدا كنه

دلم = خونه ي تاريكي كه همه ي روزنه هاش بسته ست و مدتهاست كه نوري به خودش نديده

دلم = دل گنجشكي كه به يه تلنگري بنده تا بخواد از جا كنده بشه و آرامش نداشته باشه

دلم = اوني كه نميتونه چيزي باشه كه بايد باشه

 

 

مي خوام دلمو اونجوري كه بايد باشه ؛ تعريف كنم :

 

دلم نسيمي باشه كه توي داغي هر كويري؛ آرزوي هر تب زده‌ايه

دلم غواصي باشه كه به قعر اقيانوسها ميره تا گنج واقعي پيدا كنه

دلم اقيانوسي باشه كه با هر نسيمي طوفاني نشه

دلم كوه استواري باشه كه طوفان هم نتونه از جاش تكونش بده

دلم طوفاني باشه كه خرابه هاي خودشو ويران كنه          

دلم سازنده‌اي باشه كه آبادسازي رو ارزش بدونه

دلم شعله‌اي باشه كه بديها رو بسوزونه

دلم آينه‌اي باشه كه خوبيها رو نشون بده

دلم خونه‌اي باشه كه جايگاه نور باشه

دلم بدونه به كي و به چي بايد تكيه كنه و خودش رو به كي بسپاره

دلم عاشق باشه و بفهمه عشق يعني چی

 

دوستای گل و نازنين  سلام ... راستش يه روز دلم گرفته بود و توی حال خودم نبودم . بعدش نشستم و يه نيگاهی بهش انداختم و شروع کردم به معنی کردن دلم ... اين بود اون ذهنيت من از دلم ... دعا کنيد اونی بشه که بايد بشه ....... ضمنا شرمنده که خيلی وقته نيستم تا در خدمتتون باشم ... داداش محمد فعلا يه جورايی درگيره و غيبتش از منم موجه تره .... هنوزم به نت دسترسی ندارم وگرنه بی معرفتی توی کار نيست ... دوستتون دارم ... قربونتون ......../ ماری

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

اندر اوصاف دل ماری ... :: ۱۳۸۳/۱۱/٢۱





 
۱۳۸۳/۱٠/٢٦

 

با او

و اینجا من ، تنها تر از همیشه درآستانه راهی که قدم برداشتنش را توانم

 نیست و بازگشتنش را مجالی ...

هراسانم ، نه از آنگونه که تا به حال بوده ام وپریشانم نه از آنگونه که تا

 به حال دیده ام وسردرگمم نه بدان گونه که بدانم...

نه پیدایی از من پیداست ونه پنهانی ، دیگر پنهانم را هم پنهان نمی توانم کرد.

اینک آسمانی در برابرم پیداست که ابرهایش مرا به خود می خواند و کرانه

دورش ، امید را نویدم میدهد وغرشی که می گوید...  پرواز ... پرواز ...

می دانم پرواز را دیگر تکیه گاهی نیست تا خستگی را لختی بیرون راند و

رفت ومیدانم اگر باید کرد پرواز ،باید دانست بازگشتی نباید...

باید رفت وباید ماند ، باید گفت ونباید گفت ، باید شنید و نباید شنید، آه...

 

ومن در این شبهای بی انتها که زبانم را یارای گفتنی نیست و سکوتم بیشتر

از همیشه میگوید ، وتنها همزبانم همین کاغذ سفید است، اندیشه ام را تا

بی نهایت پرواز می دهم ... نمی دانم کدامین کبوتر سفید بال قلب آشیانم را

خونین بال کرده اند .آه ...شاید همان کبوتری باشد که پیک نامه عشق را

بر پایش بسته بودم وبه سوی آسمان پروازش دادم ، بی مقصد وبی مقصود...

 

اینک چشمه ای در من میجوشد ، چشمه ای زلال که قلبم را سیراب میکند

وخیالم را رها ، رها از هر چه غیر اوست .می خواهم تا ابد از این چشمه

 بنوشم وسیراب نشوم ، میدانم زمانی خواهد رسید که جنگلی از آب این

چشمه خواهد رویید ودیگر من کسی را در قفس سینه ام اسیر نخواهم کرد

رهایشان میکنم به سوی جنگل روییده از چشمه زلال قلب...

خدایا مرا به خود بخوان که بی تابانه میخوانمت و مرا از خود بگیر که گیر

کرده ام در حصار تن... خدایا جز تو هیچ ندارم و جز تو هیچ نخواهم.

 

صدایی از ژرفای اقیانوس غم مرا به خود میخواند ، بس دلنواز ، بس شیرین.

با خود میگویم دریا دلان را نه هراسی باشد از طوفان ونه بیمی از غرق...

چونان جسد مرده ای که هر موج او را به هر طرف که میخواهد میبرد،

 بوده ایم، لیک ، نه در ژرفا ، نه در ساحل ...

آه ای افسون غم ... چنان با تو خو گرفته ام ، گویی با خودم...چگونه رهایت

کنم ای همزاد دیرین... خدایا ، جز تو مرا چاره سازی نیست و جز تو مرا

مونسی نخواهد بود ...

نه بدان سان با تنهایی خو گرفته ام که تا پایان تنها روم ونه بدان سان با کسی

خو گرفته ام که او را همراه خوانم ... تنهایی هم حدیثی ست غریب...

اینک هر لحظه اوست که مرا میخواند و من او را ...

خداوندا...ای تنها مونس تنهایان، این تنهایی را از من نگیر...

من از تباری دیگرم ، از تبار گونه های خیس ، از تبار دلهای آکنده،

از تبار بی خود بودن ، وتو ... وتو از تباری دیگری ...

خدایا ، همراه اشک و همراه آهم تو باش ، خسته ام...

خدایا ، همراه درد و همراه راهم  تو باش ، خسته ام...

 

                                             **************

                                            

سلام به همه دوستان و عزيزان همراه...

پيشاپيش تولد آجی ماری عزيزم رو تبريک ميگم

اميدوارم که هميشه در پناه خدا و پيروز باشه......فدای شما(محمد)

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

با او :: ۱۳۸۳/۱٠/٢٦





 
۱۳۸۳/۱٠/۱٢

 

اسباب کِــشی !

 

سلام و صد سلام به شما مهربونا

بالاخره اين پرشين رضايت داد !!!!!!!!  از اين که اين چند روز نتونستم مهمونتون باشم واقعا شرمنده ام . می دونين ؟ چند تا مشکل با هم پيش اومده بود ... البته چيز نگران کننده ای نيست . راستش خونه مون عوض ميشه ... ۲-۳ روزيه که حسابی افتادم به جمع و جور کردن وسايل و بار و بنديل می بنديم و اسباب کِشی و کارتن زدن و اين حرفا ...(دوره ديدم خفن ... کمک خواستين سه سوته در خدمتم )..... نهال جونم حق داره ... ۴ شنبه اصلا اداره هم نبودم و مرخصی گرفته بودم که به کارام برسم .... يه چيز ديگه هم هست ... ممکنه محل کارم هم عوض بشه و نتونم تا يه مدتی بيام پيشتون ... البته موقّت ... اگه نتونم از محل کارم بهتون سر بزنم ؛ قول ميدم به محض اينکه توی خونه ی جديد جا به جا شديم و همه چی مرتب شد ؛ بيام و از خجالتتون در بيام ... تا اون موقع خودتون می دونيد و داداش محمدم  ... آخه يه متن قشنگی نوشته که وقتی برام خوندش کلی لذت بردم . می تونيد ازش بخواين براتون توی وبلاگ بزنه اما نگيد که من بهتون گفتماااااااااا .....

خوب دوستای خوبم ... فعلا با اجازه تون برم يه کم به کارهام برسم .... وقتی همه چی مرتب شد خبرتون می کنم ........ دلم برای همه تون تنگ شده ...... تا بعد

                           قربونتون ..../ ماری

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

اسباب کِــشی ! :: ۱۳۸۳/۱٠/۱٢





 
۱۳۸۳/۱٠/٢

 

تولـــــدش مبــــــــــارک

قرار نبود حالا آپدیت کنم اما مگه میشه به شبهای تولد برسیم و پرچونگی های ماری گل نکنه ؟؟!!!  هر کی حوصله نداره ؛ نخونه ... فقط دلش رو با کبوترای حرمش همراه کنه .

 

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ... آقا جون ! در برابر مهربونی و لطفت چیزی ندارم بگم جز این چند کلام رو :

 

قسمت نبود که امسال در کنار مرقد مطهرت میلادت رو جشن بگیریم اما دلهامون رو روونه ی حرم نورانیت می کنیم تا جلاشون بدی ؛ تا عیدی میلادت رو از جدت رسول خدا بگیریم .. آخه غیر از فاطمه اش (س) ؛ تنها کسی  رو به عنوان پاره ی تنش یاد کرد ؛ شما بودی ......  یه چیزی برام خیلی جالبه ... اینکه شما امامان همه تون نهایت مهر و بخشش و لطف به ما بنده های کوچيک ِ خدا بوده و هستید . اما هر کدومتون با یه صفت شناخته شدین ... یکی کریم اهل بیته ؛ یکی باب الحوائج ؛....  و شما ... شما رو امام رئوف می شناسیم . در موردتون چیز زیادی نمی دونم آخه ما همیشه به زبون دوستتون داریم  اما در مقام شناخت و عمل کم میاریم ... بگذریم .... تنها همین قدر می دونم که هیچ زائری رو دست خالی بر نمی گردونی ... می دونم دست لطف و مهربونیت رو به سر همه می کشی ... حتی مایی که از راه دور فقط یه سلام و ارادت عرض کردیم

 

یا امام رضا ! همیشه اون پنجره ی فولادت منو به یاد بیماران میندازه . پس برای همه شون دعا می کنم ... ریحانه ی عزیزم ؛ مادر ریحانه ( یادواره ) ؛ پدر یکی از دوستانم ؛ و  بیمار این دوست خوبم واتو  و همین طور خواهر خودم  و برای تموم بیمارانی که دکترها جوابشون کردن و چشم امید خونواده هاشون به لطف و کرامت شماست و همه ی بیمارانی که من نمی شناسمشون اما بعد از خدا فقط شما رو دارن . به شادی دل مادرت ؛ امیدشون رو ناامید نکن و عیدی شون رو شفای بیمارانشون قرار بده  .

 

آقا جون ! میگن هر سلامی ؛ جوابی داره که واجب هم هست .. از شما بعیده که واجب رو به جا نیارین . میگن سلاممون بی جواب نمی مونه ... می دونی چی می خوام بگم ؟ می خوام بگم من جواب سلامم رو اون وقتی می خوام که اولین شب تنهاییمه . می خوام اون موقع بیای و صورتم به کف پاتون باشه و جواب سلامم رو بگیرم . یا غریب الغربا ! بهت میگن غریب .. اما هیچ کی رو به غریبی مادرت فاطمه (س) ندیدم . غربت بقیع رو هم نمی دونم میشه توصیف کرد یا نه ....  به حق همون غریبیت قسم همشون رو مخصوصا اونایی که در وطن و یا  در بین خانواده هاشون  غریبن؛  نجاتشون بده .

 

یا ضامن آهو ! دستام خالیه اما دلم به اندازه ی آرزوهای زائرانت مالامال از امید به لطف و عطوفت شماست . دستانم رو خالی مگذار .  امروز نمی خوام اسم تک تک دوستام رو بیارم . می خوام همه شون رو با تموم خواسته هاشون به خودت بسپارم تا در دریای مهر و رأفتت غرقمون کنی . می خوام همه ی اونا رو با دلهاشون زائرت بدونم و به همه شون بگم امام رضا 3 جا در 3 وقت به دیدن زائراش میره ؛ پس قدر دلاتون رو بدونید . یادتون باشه عیدی تون رو این شبا بگیرین . می خوام بگم شب تولد هشتمین اماممون رو به این سادگی از دست ندین . به خودش قسم که میشه حاجتا رو گرفت . از ته دلتون ؛ با تموم صمیمیت تون صداش کنین .. به خدا جوابتونو میده . من بارها لطفش رو دیدم ......... این ماری حقیر رو هم یادتون نره ........ خاک پای همه تون که دلاتون زائر امام رضاست 

 

ميلاد هشتمين امام شيعيان بر همه ی عاشقان و شيفتگانش 

مبارک                                                      

                                                         التماس دعا ....... / ماری

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

تولـــــدش مبــــــــــارک :: ۱۳۸۳/۱٠/٢





 
۱۳۸۳/٩/٢۸

 

نجواهای شبانه

این متن رو تقدیم می کنم به بیدل عزیز ( حریم دل ) که از وقتی باهاش آشنا شدم ؛ درسهای زندگیم رو از توی کلمه کلمه ی حرفاش گرفتم و راهنمایی های ارزشمندش کمک کرده از بیراهه ها دوری کنم و به دنبال نور و روشنایی بگردم .

بیدل عزیز ! امام علی ( ع ) فرموده : هر کس به من کلمه ای بیاموزد مرا بنده ی خویش ساخته است .... و من حیرانم از اینکه چه بگویم تا بتوانم مقام والای استادیت را ؛ آنهم در مسیر زندگی ؛ بستایم . فقط می گویم : الهی ! بیدل را آن ده که آن به .

 

( دوستان ! ببخشید که متن کمی طولانیه . هر کی حوصله ش رو نداره ؛ می تونه نخونده ازش بگذره !  )

 

- - - - - - -

 

چند روزی بود که درست و حسابی باهاش حرف نزده بودم . دلم براش واقعا تنگ شده بود . آخه مگه میشه اون هرلحظه به یادم باشه ؛ هر لحظه منتظرم باشه اما من ...؟!

آخرای شب بود . تازه سرم رو گذاشته بودم رو بالش که صداش آروم توی گوشم پیچید :

 

ـ‌ــ ماری ! امشبم حال و حوصله نداری باهام حرف بزنی ؟ دلت تنگ نشده ؟  بی معرفتی تا این حد ؟  با من قهری ؟؟!  با مـن ؟؟؟؟؟

  منی که هر لحظه عاشقونه نگاهت می کنم تا مگه یه لحظه ای چشمت به چشمم بیفته و دلت برام جا باز کنه و کنارت بمونم ...؟؟!!!

منی که هر لحظه صدات میکنم تا مگه طنین صدام دلت رو بلرزونه و منو به یاد بیاری ...؟؟!!!

منی که هر موقع تو سر به هوا میشی و جلوی پاتو نیگا نمی کنی ؛ میام و دستت رو میگیرم و از روی چاله چوله های زندگیت ردت میکنم ...؟؟!

منی که هر موقع زمین می خوری میام و با تموم مهر و عشقم دستت رو می گیرم و بلندت میکنم و نمی ذارم تنها بمونی ...؟؟!

 منی که هر موقع مشکل و گرفتاری داری و کسی نمی تونه به دادت برسه میام و یکی یکی همه رو برات حل میکنم که مبادا مشکلاتت خسته ت کنه و از من دور بشی ...؟؟!

منی که ......

پس چرا هر بار میری و پشت سرت رو حتی یه نیگاه هم نمی ندازی ؟ پس چرا هر موقع کار داری میای سراغم و وقتی از تنگناهای زندگی در میای ؛ منو که عاشقونه برات آغوش باز میکنم یادت میره ؟ چرا این همه ازم فاصله میگیری ؟ مگه قرار نیست یه روزی برای همیشه تنهای تنها بشی ؟ مگه قرار نیست دور و بریها ؛ توی خونه ی تنهایی بذارنت و برن ؟ نمی خوای اون موقع من کنارت باشم ؟ مطمئنی از تاریکی و تنهایی نمی ترسی و می تونی اونا رو بدون من پشت سر بگذرونی ؟ ..... آهای ماری ! حواست هست ؟ .......

 

 *

بدجوری حرفاش دلمو لرزوند . انگاری همونی شد که اون می خواست . از جا پاشدم و رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم و اومدم کنارش زانو زدم . سرمو گذاشتم رو زانوهاش و تا جا داشت دلتنگی هامو خالی کردم . نمی دونستم چی بگم !!!‌ اصلا حتی عذر و بهونه ای هم نداشتم !!!  حتی نمی دونستم چرا این همه ازش غافل میشم ! از اونی که این همه نگرانم بود و عاشقونه برام حرف میزد و عاشقونه منو می خواست ... از اونی که کنارش بودن سخت نیست و فقط یه کم معرفت میخواد و اراده ( که من ندارم ) ......

همونجوری که سرم رو زانوهاش بود بهش گفتم : می بینی که !!! بازم روم سیاهه . بازم غرق سرگرمیها و بازیهای دنیای خودمم . و بازم مثل همیشه چیزی جز عذرخواهی بلد نیستم . اینم خودت یادم دادی . خودت گفتی اگه صد بار هم پیمان شکنی کردم بازم بیام پیش خودت ... خودت گفتی که خیلی به من نزدیکی ؛ حتی از رگ گردن هم  نزدیکتر و هر موقع صدات کنم جوابمو میدی . حالا اومدم ... اما نپرس چرا اینقدر دیر ! آخه خودت می دونی چقدر اراده م ضعیفه . اینم میدونم که دلت نمی خواد با مواخذه کردن ؛ شرمنده م کنی . فقط بگم غیر از اشک پشیمونی و شرمندگی چیزی ندارم که بهت هدیه بدم . چه هدیه ای بهتر از اشک ندامت به تو که بهترینی .... به تو که بی مانندی و یگانه ... به تو که هم عاشقی وهم صمیمانه ترین همدل و مونس . ازت می خوام نذاری فراموشت کنم . کمک کن اونی بشم که خودت می خوای . برای یه چشم به هم زدن هم منو به حال خودم رها نکن( حتی اگه من ازت غافل میشم )

 

* * *

مثل همیشه زود رضایت داد . لبخندش رو دیدم . مثل همیشه زود بخشید . آخه فقط همینو می خواست . می خواست حتی اگه شده یه لحظه ؛ دلمو بهش بدم . می خواست یادم بندازه که غیر از اون کسی رو ندارم . می خواست دلمو بلرزونه که لرزوند . می خواست باهاش حرف بزنم که زدم . می خواست اشکام سرازیر بشه و سنگ سیاه دلمو آب کنه که شد . می خواست از زبون خودم بشنوه پشیمونم که شنید . می خواست بهش تکیه کنم . می خواست نشون بده که خیلی مهربونه و با گذشت ......

 

چقدر خواسته هاش زیبا بود و هست . و چقدر من قدر خواسته هاش رو نمی دونستم و نمی دونم .....

چقدر اون خدای مهربون و عاشق و بنده نوازیه که همیشه آغوشش به روم بازه . و چقدر من بنده ی ناسپاس و فراموشکاری ام که همیشه این آغوش باز رو فراموش می کنم .

خداجون ! خیلی می خوامت ! بذار یاد بگیرم مخلصت باشم . بذار همیشه صدای دعوتت توی گوشم طنین انداز باشه . بذار این دل مال تو باشه . همیشه باهام حرف بزن تا زبونم برای حرف زدن با تو باز بشه . لذت حرف زدن با خودت رو نصیبم کن .

 

الهی ! أذِقنـی حلاوَة َ ذکرک

مهربونم ! شیرینی حرف زدن با خودت رو به من بچشون

 

گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن ......... مصلحی تو ای تو سلطان سخـُن

یاد ده ما را تو حرفهای رقیق .......... که تو را رحم آورد آن ای رفیق

هم دعا از تو ؛ اجابت هم زتو .......... ایمنی از تو ؛ مهابت هم ز تو

 

                                                                                               التماس دعا

                                                                            قربونتون ..... / ماری

 

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

نجواهای شبانه :: ۱۳۸۳/٩/٢۸





 
۱۳۸۳/٩/٢۱

 

عشق بزرگ

روزهای عمرم سپری شد آخر
شب تاریک رسید ...
گرچه روز ما هم چو شب تار گذشت
رفت از دست امید
آرزوهای جوانی و سرافراز چو سرو
سر ِ‌ ما خم شد و گشتیم خراب
همچو شاخسار پژمرده ی بید
آخر آن عشق کجا رفت ؟ کجا ؟
آن همه خواستن از ریشه ی جان ...
آن همه دل به هوایش نگران ...
رفت و با رفتن او مرد بهار
گفت با غصه و اندوه به من :
«‌ تو برو شاد بمان با دگران ! »
بروم ؟؟!
شاد بمانم ؟؟!
هرگز ...
کو ؟ کجایند همه ؟؟؟
کیستند این دگران ؟؟؟
دل کجا بود دگر
که دهم باز به یک ناله ی زار
رفتی و رفت بهار
رفتی و مرد امید
طـَبـَق ِ دل خالی
ساغر عشق تهی
همه ی آنچه که بود
رفت یکباره ز دست
لیک تا لحظه ی آخر ؛ دم مرگ
جان ز اندیشه ی بوی نفست واله و مست
تو برو عشق بزرگ
تو برو عین محبت
گل دوستی و مهر
من سراسیمه بیایم از پی
چند منزل تو برو
من پروازکنان به تو می پیوندم
و تمام شد سخن
آمده روز وصال تو
سلام !
و خداحافظ ای دنیا ...
و خداحافظت ای زندگی سرد و ملول ....

                                                                 مـحـمـد
 

دوستای خوب و مهربونمون سلام . این شعر یکی از همون دلنوشته های قشنگ داداشیمه . داداش محمدم تلفنی برای آپدیت خوند و چون خودش قرار بود بره سفر ؛ گفت من براتون توی وبلاگ بزنم . از همین جا به همتون و به داداش خوب خودم میگم که این داداش محمد با اون دل پاک و بی غل و غش برام اونقدر عزیزه که اگه گاهی می بینید از دلتنگی یه کم زیاده روی میکنم و داد و فریاد راه میندازم ؛ همه و همه فقط به خاطر اینه که دوستش دارم .. اینو خودشم خوب میدونه .. مگه نه داداشی ؟
براش همیشه آرزوی موفقیت و سلامتی دارم

 

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

عشق بزرگ :: ۱۳۸۳/٩/٢۱





 
۱۳۸۳/٩/٧

 

يه سوال ديگه

سلام دوستای خوبم . انگاری بازم داداش محمدم دستمو توی پوست گردو گذاشته  . نه دیگه وقت نوشتن داره و نه وقت تحویل گرفتن آجی ماری رو . اگه هم تحويل بگيره که رسيد نميده !  چه کنیم دیگه ؟!!!!! یه روزی دلمون خوش بود که بهترین داداشهای دنیا رو پیدا کردیم و مال خودمون شدن ... اما حالا یکی یکی ما رو گذاشتن و رفتن دنبال زندگیشون .... از همین جا به داداش محمد خوبم و داداش کامرانم ( وبلاگ بهشت اینجاست  ) میگم که خیلی دوستتون دارم و هر دوتون برام عزیزید ... براتون توی تموم مراحل زندگیتون آرزوی موفقیت و سربلندی دارم .

 

بریم سر اصل مطلب .. بازم به سرم زده که یه سوال بپرسم ... چه کنیم دیگه ... مجبورم یه جوری خودمو لو بدم که مطلب قشنگی برای آپدیت نداشتم ..... حالا سوال رو گوش کنید

 

اگه قرار باشه یه فرشته ای مراقبتون باشه و هر روز یه جمله ای رو توی گوشتون زمزمه و یادآوری کنه ؛ ترجیح میدین اون چه جمله ای باشه ؟

 

منتظر جوابهاتون هستم ...... قربونتون ..../ ماری

 

 

محمد / ماري


 

 

عناوین مطالب وبلاگ

يه سوال ديگه :: ۱۳۸۳/٩/٧