سلام دوستان . اول يه چند خطی از بيــدل که فی البداهه گفته و بسيار با معنی و قابل توجه بوده براتون مینويسم و بعدش هم يکی ديگه از همون مناجاتهايی که قولش رو داده بودم .راستی... بازم يادتون نره ....
التماس دعا........ قربونتون ......./ ماری
* * * * * * * * * * *
كاش ثانيه ها با ما همراه بودند؛ نه ما با آنها
هر وقت خسته مي شديم با ما توقف مي كردند...
با ما راه مي افتادند...
چه كنيم كه شتاب ؛ آنان را از ما دور كرده است...
نمي دانم با رفتن آن ها آيا بزرگ شده ايم ؟!...
يا كودكي هستيم با حرفهاي بزرگ؟!...
معما همچنان مبهم تر از هميشه است .
اگر من همراه زمان نيستم ؛ از چه رو بزرگ شده ام
آه ! كودكي در لباس بزرگان!؟
حق داريد مرا تمسخر كنيد
آهاي خداي زمين و زمان !
همين چند ذراع از زمين مرا بس است...
زمان را متوقف نمي كني؟؟!
باشد ...!!!
هرجور تو مي خواهی ...!!!
پس بر شتاب من بيفزای .....
بی دل
--------------------------
اي آنكه بر قامت نيازهاي انسان جامه لطف مي پوشاني و بنده را با ريسمان كــَرَم تا چكاد آرزوها مي رساني.
و هرگاه به سويت چهره بگرداند و نگاه سرشار از خواستن خويش را بر چشمهاي تو بدوزد ؛در كنارش میگيري و در ميان بازوان پرمهر خويش مي فشاري.
و هرگاه قدم از محدوده ي خويش فراتر بگذارد و دست به گناه بيالايد و پا به ورطه ي عصيان بگذارد و چشم در سير خطا بگرداند و لب به زهر اشتباه تر كند و دل به غير تو بسپارد تو همه را نه ميگذري كه مي پوشي؛ نه خرده نميگيري كه پرده مي افكني.
هرگاه بنده اي دل به تو خوش كند و از ما سِوا در گذرد و از غير ببرد و كوله بار اميد خويش در سايه ي درخت توكل تو بر زمين بگذارد؛ تو از خنكاي نسيم كفايتت در تابش طاقت سوز نيازها بر او مي نوشاني.
كدام سائل انابه كننده اي ؛ كدام مهمان محتاجي ؛ كدام فقير مويه گري ؛ كدام نيازمند ضجه زننده اي ؛ سحوري در خانه بي نيازيت را در ظلمت گناه و معصيت و فقر تكانده است و تو پاسخ نگفته اي؟
كدام بيچاره ي درد آلوده ي اميدمندي را تو از خويش رانده اي ؟؟؟!!!
كدام چشم اميدواري را تو گريان تحمل كرده اي؟؟؟!!!
ريزش كدام اشك اميد آغشته اي را تو تاب آورده اي؟؟؟!!!
خدايا ! درست است كه خسته؛ درهم شكسته ؛خون به چشم نشسته ؛ پرنده ي اميد پاي بسته و خواب از چشم رسته از بارگاه تو رانده شوم؟؟؟؟....
مگر من به غير تو مي شناسم ؟
مگر به منزلي جز خانه ي تو راه مي برم؟
مگر دل به معشوق ديگري داده ام؟
مگر پيشاني بر خاك ديگري سائيده ام؟
مگر در هجران ديگري سوخته ام كه اميد به غير تو داشته باشم ؟
مگر جز تو ؛ ديگری به تمام خوبيست ؟ و مگر نه تمامي ِ خير به دست توست ؟
چگونه در آرزوي غير تو باشم و آفرينش و فرمان به دست تو باشد ؟
تويي كه ميوه ي نعمتهاي ناطلبيده از درخت فضل خويش برايم بار آورده اي؛ تو كه از چشمه ي ناگفته ام آب جوشانده اي ...
چگونه حال كه گرسنه و تشنه به اميد مزرعه و بوستان تو آمده ام؛ تهيدستم باز ميگرداني؟
چگونه ريشه ي آرزوهاي مرا از زمين بخششت در مياوري؟
من دست ِ خسته به تو داده ام و تو آن را محتاج دست خسته ي ديگري ميكني؟؟؟!!!
من دل ِ شكسته به تو بسته ام ؛ تو به بيچاره اي ديگر حوالتش ميكني؟؟؟!!!
من در ِ خانه ي تو را ميزنم ؛ تو مرا به پيش ِ مثل خودم مي فرستي؟؟؟!!!
نه !!!... اين در انديشه ي وجود نيست . اين در باور كلمات نمیگنجد. اين غير ممكن است .
اي آنكه هر كه در جاده ي رحمتت گام نهاده ؛ به بوستان سعادت رسيده...
هر دل كه هواي تو كرده ؛ پا بر فرق غير تو نهاده ...
هر سر كه سوداي تو گرفته ؛ چشم از سواد و بياض عالم برگرفته...
در هر دل كه ياد تو تپيده ؛ خاطرش آرميده و باور غير تو رميده ...
با انتقام تو هيچ گنهكار طالب بخششي به وادي شقاوت نرسيده.
چگونه فراموشت كنم كه تو از يادم نبرده اي!!!...
چگونه چشم از تو برگيرم كه تو چشم به من دوخته اي !!!...
چگونه از تو بگريزم كه تو مرا در بر گرفته اي!!!...
دست به دامن كـَـرَم تو آويخته ام و پاي اميد براي نيل به عطاياي تو سرعت بخشيده ام و دست آرزو براي در برگرفتن نعمت تو گشاده ام .
خدايا ! مرا در كارگاه يكتايي خويش صيقل ببخش تا آينه دار جمال تو باشم .
مرا در كوره توحيد بندگانت امتيازي ديگرگونه بخش كه كارگزار تو باشم .
اي پناه هر گريزنده و اي اميدگاه هر جوينده !
اي برترين قله ي اميد و اي زيباترين قاصد نويد!
اي آنكه به تو ؛ جز با تو نتوان رسيد.
اي مهربانترين منادي!
اي آنكه اشك را قبل از اينكه بر زمين بريزد به دامن ميگيري.
اي آنكه دلهاي شكسته را بند دستگيري ميزني .
اي آنكه محرومان و سائلان و فقيران را نه رد نميكني كه در ِ لطف میگشايي.
اي آنكه گل آرزوي خودت را نه پرپر نميكني كه خود آبياري ميكني .
اي آنكه خوانندگانت را در رحمت گشاده اي و اميدوارانت را پرده بالا زده اي .
به بزرگواريت و بخشش بي نهايتت قسم كه بر من آن سان منت نهي از عطايت ؛ كه چشمم روشنايي بيابد . و از اميدت ؛ كه دلم اطمينان و از يقينت ؛ كه مصايب دنياي فاني بر من آسان شود .
پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر به مي ز دل ببرم هول رستاخيز
مرا آنچنان يقيني ده كه پرده هاي ظلماني چشم دل پاره پاره گردد . به رحمت جاودانهات اي مهربانترين مهربانان.