سفر آخرت!!!

نمی دونم تا حالا براتون پيش اومده که سفر پيش بينی نشده ای داشته باشين؟ تصور کنيد که پدر ؛‌مادر يا همسرتون از راه برسه و بگه همين الان بايد راهی يه سفر چند ماهه بشين ... مطمئنا حسابی کفری ميشيد و صداتون بلند ميشه و ميگين اينجوری ؟ بی خبر؟؟؟ ... بايد از قبل يه چيزايی آماده کنم ... چمدونی ؛ لوازمی؛ اسباب و اثاثيه ای.. اصلا اونجا چه جور جاييه؟ کسی رفته که بدونه ؟ آب و هواش چی؟ .. آخه اينجوری به سرعت نميشه .. سفر رو عقب بنداز...!!! ...... و جواب بشنوی که : نه! نميشه  ... همين الان بايد حرکت کنی .... اونوقت دستپاچه می مونی که چه کنی؟ اعضای خونواده رو به کی بسپاری؟  خونه رو همين جوری رها کنی و به سفر بری...؟؟!! بدون هيچ خداحافظی با کسی ... تازه !.. شايد خيلی از دوستا و اقوام رو خيلی وقت باشه که نديده باشی ... همه ی اينا يه طرف .. چيزی برای سفر مهيا نکردين ... چه کار بايد کرد؟؟؟!!!!

می دونيد ؟ اين سفر برای همه ی ما بدون هيچ استثنايی پيش مياد. اما اين بار نه يه سفر چند ماهه... يه سفر ابدی.. يه سفر بی بازگشت ... حتما فهميديد چی می خوام بگم ؟ آره ... يه سفر ابدی به يه دنيای ابدی ... همون سفر که هميشه از فکر کردن به اون ترسون و گريزونيم ...سفری که همه ی ما ؛ کوچيک و بزرگ ؛ ‌پير و جوون بايد بريم ... بی هيچ عذر و بهونه ... اما خداييش کدوممون ؛ چقدر به فکر اين سفريم ؟؟؟

همه مون ميدونيم مرگ حـَـقـّـه .... اما واسه همسايه !!!!! ... و يادمون ميره ما خودمون هم همسايه ی همسايه مون هستيم !!!!!....

چشماتون رو ببندين و يه لحظه رو تصور کنين .... لحظه ای که به قلب دستور ِ ايست داده بشه ....!!!! آماده ی سفرمون هستيم ؟ توی اين چندين سالی که از عمرمون گذشته و از همون اول شنيديم که توی اين دنيا موندنی نيستيم و اومديم که بريم ؛ بار و بنديلمون رو ؛ توشه ی راهمون رو ؛ چمدونامون رو بستيم؟؟؟ سفارشات لازم رو به اهل و عيال و خونواده کرديم؟... دوست و آشناها چی؟... راستی... اونايی رو که باهاشون قهر بوديم چی؟؟؟ ... همين ديروز با مادرمون بد حرف زديم ... همين يه ساعت پيش به پدر بی اعتنايی کرديم .. همين امروز سر ِ بچه مون فرياد کشيديم ... حالا چه وقت بايد از دلشون در بياريم ؟؟؟ .....

- ميشه يه فرصت بدين که برم و آشتی کنم ؟؟؟؟....

- نه !!!!! .. ديگه وقت نيست ... قبلا بايد فکرش رو ميکردی ... حالا فقط بايد راه بيفتی..!!!....

- ای بابا!!... کاش طلبم رو گرفته بودم ... کاش بدهيم رو داده بودم ... الان سر مال و منالم دعوا ميشه .. کاش خودم تقسيمش ميکردم .. کاش به امور خيريه می‌نداختمش...کاش تربت و آب زمزم کنار گذاشته بودم ... کاش ميگفتم اعلاميه م چه شکلی باشه ... من که از اين گلايولهای سفيد دوست ندارم ؛ اگه می دونستن چه گلی دوست دارم خيلی بهتر بود ... سنگ قبرم رو کاش ميگفتم چی بنويسن آخه نوشته های تکراری خسته کننده ست .....اعلاميه رو چرا اينجوری نوشتن؟ اين چه عکسيه ؟ کاش يه عکس خوب کنار ميذاشتم .......از اينا که بگذريم تازه ميرسيم به اصل ماجرا ... خاک نمناک و تنهايی واقعی و تاريکی ... حساب و کتاب و ... شروع زندگی واقعی و ابدی .......

 اينا قصه ی آغاز راه و سفره ... اون طرف که ديگه مربوط ميشه به اعمال اين سالها .. چه کرديم .. کی بوديم ... چی گفتيم .. چی شنيديم ... کی اذيت شد؟ کی شاد شد؟ ....... اونا جای خودش......

راستی .. فيلم < مادر> رو ديده بودين ؟؟؟.. هر کی نديده توصيه ميکنم حتما ببينه ..... چقدر زيبا فرزندانش رو دور خودش جمع کرد و همه ی کارای مربوط به اين سفر رو با سفارش خودش مهيا کرد و با خيال راحت به سفر رفت .. گاهی فکر ميکنم يعنی ميشه ؟؟ ميشه اين سفر اصلی رو با برنامه و آمادگی قبلی رفت؟ ما که برای هر سفر خاکی اين دنيا از مدتها قبل برنامه ريزی ميکنيم ؛‌چطور ميشه برای اين راه بی برنامه بريم ؟ ... اصلا چرا تصورش هم سخته؟ چرا تا اسم وصيت نامه مياد تنمون می لرزه و هزار تا دور از جون ؛ دور از جون ميگيم ؟؟؟!!! ... می دونم ... واسه اينه که دلبسته ايم .. دلبستگی هامون + کارای نصفه نيمه مون + حساب و کتابای اون دنيا فکر رفتن رو سخت ميکنه .... حتی سعی می کنيم فکر رفتن رو از سرمون بيرون کنيم ...

اما بياين برای يه بار هم که شده به حرف اماممون مولا علی(ع) عمل کنيم قبل از اينکه غزل زندگی به پايان برسه و بميرانندمان ؛ خودمان بميريم ... و قبل از اينکه به حسابمون برسن ؛ يه حسابرسی کوچيک با خودمون داشته باشيم ...

موتوا قبل ان تموتوا و حاسبوا قبل ان تحاسبوا

بياين فکر کنيم همين الان قراره مرگ از راه برسه ... فاصله ش با ما به اندازه ی يه مژه بر هم زدنه ... حداقل بخشی از مسير رفتن رو به عهده بگيريم ... هم ابتدای راه تا منزل و آرامگاه و هم ادامه ی مسير ......

زندگی با عزتی برای همه تون آرزو دارم ..... دعا کنين منم بتونم فکر اين راه باشم

                                                    قربونتون....../ ماری 

 

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mehrdad

(داغ لاله ).... در آتش عشق تو می سوزم آسمانی تر / دوصــــــد فرياد جان از نهادم آنچنانی تر / در حريق آب و آتـــــــش . من و دل / از اين خوشتر نبينی.سوختنی را ديدنی تر/ به کجا رسد حکايت ما گل خوشبويم/ ای در گمانم ناز تو از ناز گلها گلمکانی تر/ با هزار تمنا دعا بدرگـاه خدا کند شيدا / روزی از نو نرگس مستت در نگاهم آسمانی تر / اپريل 2005 م/ شيدا ...///

يادواره

سلام عزيز جوونييييييييييييييييييييييييييييم دلم برات يه ذره شده بدو بيا بغلمممممممممممم بووووووووووووووووووووووووووووووووووووس ... تازشم آشتيم ... هزارتا هم دوستت دارم ... آپم هستم ... بدو بيا

بي دل

Walk in the marketplace like a theosophist. Live in the world…the world is very enriching. Sometimes look in the eyes of your enemy and yoy will see a facet of your being. Look in the eyes of your lover- your friend- or in another persons eyes who is different to you. You will see yet another facet of your being. Collect all these faces –they are yours.

iman

سلام دوست من / می دونی من و تو و ديگران برای چی می نويسيم برای اينه که فراموش کنيم از ياد ببريم در واقع نوشتن برا فراموش کردن است نه به خاطر آوردن!!! / موفق باشيد

محبت و زيبايي

سلام ماری گلم! عزيزم ميدانم چه ميگويی... شايد نوشتن وصيت نامه و تهيهء لباس آخرت کمی در اين امر کمکمان کند... هر شب قدر بايد اين لباس سفيد را پوشيد و نمازی خواند تا احساس کنيم برای ماندن نيامده ايم بلکه مسافريم...البته میگویند اینکار عمر را هم طولانی میکند؟؟!!.... دلت شاداب دوست نازنينم!

بهار

سلام عمه جان. به منم يه سر بزنید تا دير نشده!

ملينا

سلام بلاگت بسيار زيبا و رمانتك هست. صحبت از مرگ شد من هم در همين مورد دارم مي نويسم و خوشحال مي شم به كلبه كوچولوي منم بيايي و با عطر وجودت اونجا رو عطر آگين كني. بدرود....

بي دل

سلام محمد و ماری عزيز....سالروز تولد محمد عزيز م را صميمانه تبريک می گويم... دوست داشتم در جمع صميميتون باشم ... صد حيف که گرفتاری های دنيا موجب دور شدن از دوستان شده ... ولی هميشه در قلب ما جا داری عزيز...برات آرزوی تندرستی و شادابی و کمال می نمايم...

mehrdad

آنقدر که فی البداهه های من گاهی خسته می شوند.../ در نيمه راه تن به ابر و باران ميدهم / می شويمشان با ذرات باران / پاک و آسمانی تر می شوند ...نگفته های من / و گاهی نيز می ترسم بگويمشان / از خشم اجتماعی که با خواندن فی البداهه هايم / به صليبم کشند / گر چه بار ها مصلوبم کرده اند / این بار باز هم مصلوب / مثل خود عيسای مسيح / جولای 2005 .../// ميدونم .مامانی..دلم اهل شکايت که نيست....

sahar khanom

خيلی عالی بود .من يکی رو که به فکر کردن وادار کرد