نامه ی يک دلداده

سلام عزیز مهربانم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

عصر سه شنبه ۲۷ اردیبهشت است که با همدم خود حرف می زنم . کسی درگوشه و کنار جسمم نیست ودر خلوت مانوس خویش به تو می اندیشم . امروز برایم چیزهای زیادی خواندی ومن هنوز طنین صدای قشنگت را در گوش و دل دارم و صدایت را به خوبی مرور می کنم. یادم آمد از آن مکالمه های طولانی سال ۸۲ که همه‌اش بحث بود و شناخت دیدگاههای بسیار نزدیک به یکدیگر. بانگ نایی که همه اش آتش عشق و صحیح شناختن بود و ساختن راهی هموار برای رسیدن به مقصد یک دوستی پایدار وعطر آگین که بوی خوش آن در توان گلهای بوستان های ناسوتی نبود و می بایست شمیم معطر آن را از جایی دیگر استشمام کرد. تنفس عمیق و آزادانه ی گلبرگ های ملکوتی عشق آنقدر سریع فضای روح و اندیشه مان را آکنده ساخت که از مرز احساس ِ صِـرف گذشت و به راستی درست گفته اند که زیباترین های عالم را نتوان دید که باید با ادراک و اندیشه و پیش از آن ؛ دل شوریده و پاک آن را دریافت. وامروز علیرغم و جود نگرانی های روحی و فکری ؛ وجودم از شادی خاصی لبریز است؛ شادی فهمیدن هم ... شادی دریافت عشق و صمیمیتی ماورای من و تویی ... شادی ِ بودن در دل و اندیشه ای که باید نیمه خالی وجودش باشم ( اگر به راستی این چنین باشم ؛ نه ویرانگر نیمه ی پر او )... و از مهربان بی همتا این را می خوام که اگر افزاینده نیستم کاهنده نباشم ... و البته چنین راهی پیمودنش بسیار سخت است و گاه طاقت و توان اندکم را می رباید!!! و نیاز شدید به انرژی های ملکی و ملکوتی دارم که بخشی از آن را خداوند بر عهده ی تو ؛ به عنوان یک همراه ؛ نهاده است که همه ی ما نسبت به هم مسوولیم. و تو خود بهتر از من به من مهر می‌ورزی . آیا همه ی این موهبت ها شادی ندارد؟؟؟ اهل معرفت گویند که هر نعمتی را سپاسی از سنخ آن نعمت لازم است و شکر همه ی نعمت ها طبیعتا زبانی نتواند بود. و چنین است که سخت بر خویشتن بیمناکم و جای بیم وجود دارد .... مرا از این سخن منع مکن و دل غمگین مدار که خدای من گواه این بیم ناسپاسی است . و به راستی سخنی است منطقی و در خور اندیشه . اگر از احساس  بدر آییم و چون نو عاشقان ( که به مویزی مستند و با غوره ای خشمناک ) عشق ؛ چشم درون را از ما نگرفته باشد؛ بی تردید از این وادی ها جان به سلامت برده ایم و واقعیت های زندگی را با همه وجود عجین نموده ایم . پایان این سخن چیزی نیست جز دست نیاز به درگاه بی نیاز که عشق و ارتباطمان را وسیله کمالمان سازد و بیش از پیش بنده ی او باشیم.

 

چه مستی است ندانم که رو به ما آورد

که بود ساقی و این باده از کجا آورد

دلا چو غنچه شکایت زکار بسته مکن

که باد صبح نسیم گره گشا آرد

 

----------------------------------------------

 

سلام . خوبيد دوستان ... خدا رو شکر يه کم سيستم رو به راه شده ... اين متن خيلی خيلی قشنگ رو من ننوشتم .. نوشته ی يه دلداده ست که برای دلدارش نوشته . اونقدر زيبا بود و حرفای قشنگ و در خور توجه داشت که حيفم اومد براتون ننويسم .

اميدوارم شما هم به اندازه ی من لذت برده باشين .

                                                 قربونتون....../ ماری

 

/ 32 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
babak

دوستون دارم .........همون

Heaven Searcher

سلام.. من شايد به روزی باز شروع کنم !

بي دل

در ژرفاي جان/ در اعماق انديشه ام/ تورا يافته ام/ مي دانم / به زودي قلب هارا تسخير مي كني/ در دوردست هاي افق/ در بي كرانه ها/ ردٌَ پايت را بارها ديده ام/ چه خوش آدينه اي/ در آن پگاه/ دل و جانم ربوده باشي/سلام... نمی خواهيد متن جديد بنويسيد...پس اين محمد شاعر و اديب ما کجاست؟؟؟اصلا دل تنگی می دونی يعنی چه؟؟؟ تو يه چيزی به اين آق دادشت بگو ماری!!!

بي دل

اه که چقدر انسان بودن و انسان ماندن سخت است...در اين روزگار درهم و برهم و اشفته بازار انسان ماندن گرفتن پاره ای از اتش در کف دستان ناتوان ماست...خدايا تنها به تو پناه می برم...اگر قرار است فردا خوک صفت بميرم هم اکنون مرا ببر....

محبت و زيبايي

سلام ماری عزيز و گلم! وقتی متن را خواندم فکر کردم چه خوب ماری جان ما عاشق شده است و چه لطيف و زيبا نوشته... ولی آخر ديدم متن مال کس ديگر است... برايت بهترين ها را آرزومندم عزيز خوبم!

بي دل

من ذره و خورشید لقایی تو مرا/ بیمار غمم عین دوایی تو مرا/ بی بال و پر اندر پی تو می پرم من کَه شده ام تو کهربایی تومرا/ ............................................ بهترين لحظه هاي روز و شبم / لحظه هاي شكفتن سحر است / كه سياهي شكسته پا به گريز / روشنايي گشوده بال و پر است/

mehrdad

وقتی مردم ..مرا با آنهايی که خود می شناسی تد فين کن / مرا جايی در زير يک تکدرخت تنها / روی يک تپه بلند رو به شرق دفن کن / تا مثل تنهايی هام / زنده بودنم را تماشا کنم / و صدای آرام باد را ...هميشه از بلندی های آن حدود بشنوم / من عاشق بادم ...تا ترانه های عاشقانه ترا برايم به ارمغان آورد / اکتبر .2004 م/ شيدا . خاک پا ...///

بربال فرشتگان

من براي از تو گفتن تو را کم دارم و براي رسيدن شوق رفتن را اکنون همه چيز به رنگ باختن است و تلخ تر از آن قماريست که از خواهش من پر است من تو را باخته ام. اما بدان نه به چشم ديگري. آري تو را به لحظه هاي تنهايي باخته ام. شعر من بدرقه رفتنت. تا رفتنم دعايم کن.***سلام محمد وماری عزیز...مدتها بود که پا به خونهء پر از مهر و محبت شما نذاشته بودم..از این بابت ازتون عذر میخوام...این آهنگ و متن آخرتون خیلی قشنگه واقعا لذت بردم...بعد از مدتها اومدم بگم خالا که در ابتدای نوشته هام همراهم بودین...در انتها نیز تنهام نذارین.منتظر قدموم سبز و پر مهر شما هستم.يا علی

sahar

سلام..ياد آن روز که در بازيه شطرنج غمت....شاه غم بودم و با کيش رخت مات شدم.....به منم سری بزنيد

کوشانى

سلام عزيزم !من زمانيکه وبلاک شماراخواندم واقعآمطالب عالی ودوست داشتنی دارد.