از نوشته های محمد

تمام ترسم از حرفهاي ناگفته بود،

نه اين كه از واژه ها هراسم باشد،نه!

از اينكه آنقدر بمانند و جاگير شوند كه راه نفس كشيدنِ احساس تنگ شود

يا غبار ِ حسرت شان زلال چشمهاي انديشه را تار كند...

و مي ترسيدم اگر بگويم روشنايي صادقانه ی ناگفته ها به تاريكي بنشيند

و ديگر بهايي براي واژه ها نماند

و ناگفته اي كه گفته شد ديگر ناگفته نيست! ... هست؟!

...

پذيرفتم كه دنياي ناگفته ها هم قانوني دارد

به حتم ناگفته ها گفتني نيستند،

اما گاهي بايد ديوارها را شكست، پنجره اي كوچك براي رهايي ساخت

لحظه ها مدام از ما در گريزند، ناگفته هايي هست كه بر گريز لحظه ها شتاب می‌بخشد...

نمي گويم هميشه، اما گاهي بايد رها بود، به واژه هايي كه از دل برآمده اند مهلت پرواز داد

شايد نهايت ِ اين پرواز،به نابي ِ رويا باشد... سپيد و روشن و زلال و خوب!

شايد؛ رها بايد بود،كاش اين را زودتر ياد مي گرفتم!...

 

---------------------------------------------

 

و روزی باز خواهی گشت ....

و لبريز از شراب تلخ دوران نيز خواهی بود

و جام ِ عهد را در دست من نشکسته خواهی ديد

و چشمم را به راه ِ انتظارت خشک .....

و نامت را به لبهايم تو خواهی خواند

و از عطر نفسهايم که با تکرار ِ نامت نافه گشته ؛ مست خواهی شد

سپيدی های مويم را که تسليم شبان انتظارت گشته خواهی ديد

و قلبم را ..... آه .... قلبم را .......

و از راز شگفت عشق مبهوت خواهی ماند

و تنها يک کلام خواهی گفت: .... « ديوانه » ....

و من را همچنان ساکت ....

تو گامی پيش خواهی راند و دستت را به روی قلب من آرام ..... و قلب من چنان آرام خواهد شد که ....

تو همزاد خودت را باز خواهی ديد که از شوق دو چشمت عاقبت جان داد

و من آن روز را در انتظار خواهم داشت .....

 

دوستای خوبم سلام.... اين دو تا نوشته از داداش محمده . خودش که نيست و پای نت و وبلاگ نمياد ... حيفم اومد که شما نخونيدش .... چه ميشه کرد؟ داداشه و بايد جورش رو کشيد ديگه .... مگه نه؟؟؟؟؟؟

                                               قربونتون ...../ ماری

/ 63 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرداد

در انقباضِ حوصله حتي به فكر التيامِ غصه هايِ قناري بود: كنارِ پنجره اي نيمه باز به مفهوم ترانه هايِ بي هجايِ جوهر الفاظ را برايِ شكستِ سكوتِ خانه ي ما مي خواند در انبساطِ لحظه هايِ نشاط ولي حضورِ فترتِ فواره بود: به بومِ تارِ ظلمتِ ريشه نفسِ ميوه شدن به نقشِ پودِ تعزيتِ عمر بويِ گلابتون، مي بافت يك گره، بر رو يك گره، از زير مهدی مهر آموز .... سلام ..مامانی خوبی ؟ دایی محمدم کجاست حالش خوبه ؟ مخلصم.../// خاک پا...///

عشق خدائی

با سلام از اينكه از محله عشق خدائی گذار کردی و بهترین هدیه خود که همان حضور سبز ت با نوشته پر احساس خدائی در ان قرار گرفت ممنون هستم بازهم ببا و از افکر زیبایت این دل عشق خدائی را بنده نوازی کن و با گفتار خوبت من را یک قدم دیگر به خدای مهربون نزدیک کن باشه که همیشه شاد نورانی باشی هر چه آرزوی هست ماتو نوشتن یک قطعه ادبی زیبای تو مال من خوشحالم کن منتظرم عشق خدائی وبلاگ " عشق خدائی " حاوي اشعار و کلام مقدسين و عرفا و مطالب خواندني عرفاني همواره منتظر حضور شماست ای شقایق کل عاشق خدائی دلت را به خدا بسپار تا خدا با تو حرف بزنه از لینک که منو دادی ممنونم http://mother20.blogfa.com/ http://www.eshghekhodayi.persianblog.ir/ http://www.mother20.persianblog.ir

ع..

سلام ازوبلاگ بسيارزيبا ی شما ديدن کردم

محبوبه

سلام يک کم از عالی اون طرفتر بود....

محمد

سلام می دونم که می دونی وبلاگ قشنگی داری می خواستم ببينم چه جوری می تونم همچين وبلاگی داشته باشم آخه من دارم يه وبلاگ درست می کنم ولی می خوام به وبلاگ فوق العاده باشه جوابمو می دی ؟ آدرس ميل من: sahar6391@yahoo.com لطفا جوابمو بده

سميرا

بنده خدا ميخواسته بچه شو نصيحت كنه? بهش ميگه: چند سالته؟ بچه: هفده سال. بنده خدا: خاك بر سرت? الان هم سن و سالهاي تو? سي سالشونه!

سميرا

وبلاک خیلی خوبی داری جوکها رو زیاد کن

دوست کوچیکت

بابا دمت گرم خیلی با حالی

ساروی ريکا...///

دو باره شاعر شدم تا بگويمت از اينجا نروی خيال تو با من اینجا وقتی که نام تو را در نر مه های باد می پيچم تا برای شب زنده داری من ارمغانی باشد تو بمان تا بداهه هايی از آندست بسرايم که حافظم باشد نجاتم باش در تنهايی ها ی سخت غربت و دلتنگي ها ی آشوبگر غریبانه ام تا خسته و درمانده نمانم من صدا میزنم تو گوش بدار حضور زرد پائیز میرود به همین زودی زمستان رقص کنان با لباس سرد و سپیدش باز می آید تو بمان تا از سرما یخ نکنم اکتبر دو هزار و هفت ...///